Home |

 

English

گالري عكس

 

 

عوامل:

نویسنده و کارگردان: ابراهیم مختاری

فیلمبردار : عطاالله حیاتی

صدابردار: پرویز آبنار

تدوین : شیرین وحیدی

16 میلیمتری. رنگی. 30دقیقه. محصول صدا وسیمای جمهری اسلامی ایران. 1359.

 

خلاصه داستان:

نان بلوچی مستندی از اهالی روستای گلمورتی در ناحیه دلگان بلوچستان است که کشاورزی تنها امکان زندگی آنهاست. فیلم با درو گندم آغاز می شود و با آمدن خان (ارباب) به ده و برداشت خرمن به پایان می رسد. در طول این دوره اوضاع روستاییان از نظر بهداشت- ارتباطات تغذیه و نظام کشاورزی بررسی می شود.

 

    يادداشت كارگردان:

اسفند 1358 و سال آشفتگيهاي پس از انقلاب بود. فكر ميكردم هنوز روابط به جا مانده از ساليان پيش در روستاها نبايد تغيير اساسي كرده باشد. و شايد تصوير كردن وضعيت روستايي دور افتاده در بلوچستان بتواند نشان دهد كه در اين اقليم به ما چه به ارث رسيده است و توجه ما را كه ميخواهيم عالم و آدم را اصلاح كنيم به اين سو جلب كند.

طرحي به تلوزيون دادم و در سفر بازبيني، اوضاع روستاهاي آن استان را از نزديك ديدم و براي ساختن فيلم ترديدم به كلي از ميان رفت.در اواخر آن سفر؛در منطقه دلگان، روستاي گلمورتي را به عنوان نمونه روستاي كشاورزي بلوچستان انتخاب كردم و اميدوار بودم بتوانم وضعيت آن روستا را در آن سال تصوير كنم. در پي خانواده اي كه محور فيلم باشند به آخرداد  برخوردم كه در آن ده, دهقان يا به لفظ خودشان زعيم- بود.آخرداد پس از اطلاع از قصدم براي ساختن فيلم پذيرفت با خانواده اش در فيلم حضور پيدا كند  و من براي جور كردن گروه توليد به  تهران بازگشتم.

در تهران ـ پس از چندي ـ با عطا الله  حياتي و پرويز آبنار براي فيلمبرداري و صدا برداري به توافق رسيديم و گروه با يك جيپ آهوي سازمان به راه افتاد. در زاهدان اشرف سربازي به عنوان راهنماي محلي به گروه پيوست . در روز سوم ، وقتي چند بار ماشين در شنزار فرو رفت و با قرار دادن شاخ و برگ درختان در زير چرخ و هل دادن گروه بيرون نيامده در مسيل ديگري فرو افتاد ، راننده مردمي را كه شهر را رها كرده و اينجا زندگي ميكنند به باد ناسزا گرفت. معلوم بود ناسزا را به ما مي دهد كه در پي اين جور آدمها آمده ايم و ميخواهيم از آنها فيلم بگيريم. او شنيده بود جيپ آهو در اين ديار هواخواه بسيار دارد و در روز روشن از دست صاحبش در مي آورند و به بلوچستان پاكستان مي برند. اما مشكل فقط گرما و دوري و خرابي راه و خطر شكستگي ميل لنگ و دزديدن ماشين نبود. بلكه در طول راه آنقدر خبر كشت و كشتار شنيده بوديم که هر آن منتظر بودیم يك گروه نا غافل ماشين ما را به جاي طرف مخالف خود زير رگبار بگيرد. در آن روزها از اين اتفاقها بسيار افتاده بود.جنگ بين خود خوانين هم مغلوبه بود. ضمن آنكه گاه  يكي از آنها چون دستش به خان مخالف نمي رسيد به سوي رعيتها ي او آتش مي گشود و در اين ميان به زن و بچه ها هم رحم نمي كردند. طبيعتا در اين ميان به زن و بچه ها هم رحم نمي كرد. طبيعتا در اين ميان غير بلوچ ها هم (كه ما باشيم) در بيابان امنيت چنداني نداشتند. بجز اشرف سربازي كه با لباس و زبان بلوچي خيالش راحت بود و سر به سر ما  ترسوها ميگذاشت. خلاصه روزهاي ترس و وحشت همه جانبه بود.

نزديك غروب به گلمورتي رسيديم . اهل ده اغلب در كومه زندگي ميكردند. آخر داد يك اتاق گلي (63)براي پسرش  ساخته بود كه از شهر بيايد و دامادش كند . همگي در آن جا گرفتيم. جلوي هر كومه يك لامپ آويخته بود . روستا فقط شبها برق داشت . بنابر اين از يخچال و كولر خبري نبود . شب اول روي چند حصير ، زير نور لامپ ، جلو همان اتاق گلي با روستا يياني كه به ديدن ما آمده بودند تا نيمه هاي شب به گپ زدن گذرانديم و قرار و مدار كار را زنده كرديم .

 صبح ، چون خودرو تا سر زمينها ي كشاورزي نميرفت ، دوربين و باقي ابزار را بار الاغ كرديم و به كشتزار رفتيم. روز اول گروه با فضا و روابط آشنا

مي شد. راننده كه گويا در راه تصميمش را گرفته بود ، گفت، كسي از همكاران را به جاي خود خواهد فرستاد و ظهر همان روز خود رو را گذاشت و دستمالش را به صورت دستار بلوچي دور سر بست و پشت يك وانت محلي نشست و رفت كه رفت.

 روز بعد ضبط صوت خراب شد. هيچ وقت قيافه پرويز آبنار فراموشم نميشود كه به خاطر جو ضد سر حدي (غير بلوچ) با دستار و شلوار بلوچي  ضبط صوت به دوش بر ترك موتور سيكلت ايژ به سوي خاش (و از آنجا به زاهدان)راه افتاد تا ضيط صوت از كار افتاده را تعمير كند. در حالي كه كسي مطمئن نبود او زنده به زاهدان برسد و در تلویزيون زاهدان ضبط صوت سالم باشد و به او بدهند و او زنده بر گردد.

چون نوبت فيلمبرداري به خانواده آخرداد رسيد آخر داد به قولش وفا نكرد. فهميديم همسرش عكس گرفتن ـ بويژه از زنان ـ را گناه ميداندوآخرداد هم رعايت همسر و ملاحظه ديگران را ميكرد . بدين ترتيب در طول كار يكي از مشكلات پيدا كردن زناني بود كه جلو دوربين حاضر شوند.

گرماي كشتزار نفس همه را ميبريد . بي اغراق هر نفر روزي دو سه تا پارچ آب مي خورديم. بعضي روزها ظهر به ده مي آمديم و در اطاق حبس ميشديم. در ديوار مقابل در ورودي پنجره كوچكي همسطح زمين بود كه معمولا شن و باد از آن به سوي در اتاق جريان داشت. اغلب از ترس شن پنجره را مي بستيم. اما ظهر ها ، جعبه دوربين را مي پو شانديم و پنجره را باز مي كرديم و همه طوري دراز مي كشيديم كه اقلا سر و صورت خيس از عرقمان زير باد گرم خنك شود. ديگر به شن عادت كرده بوديم. چون همواره با آب و غذا مقداري شن ميخورديم . عصرها هم بعد از اتمام كار در آب قنات حمام مي كرديم. سر يكديگر را سلماني ميكرديم ، رخت مي شستيم و روي حصير جلو اتاق در فضاي باز زير نور لامپ باقي شب را مي گذرانديم . به نوعي زندگي ابتدايي خو گرفته بوديم. حضور يك گروه فيلمبرداري در آن روستاي دور افتاده بدون بازتاب نبود. گر چه خودمان را به ژاندار مري و سپاه معرفي كرده بوديم با اين حال پس از چندي كه از حضورمان گذشت ، كم كم به ما بد گمان شدند. بيشتر به اين خاطر كه از خدمات و تسهيلاتي كه پس از انقلاب ايجاد شده بود اصلا فيلم نميگرفتيم. كار به جايي رسيد كه بازرسي كه به جهاد آمده بود ، يك روز با فرمانده سپاه آمد و ميخواست كه فيلمها را به او تحويل دهيم. گفتم فيلمها به تلوزيون تهران برده مي شود و كارت كارمندي ام را به او نشان دادم. گفت از كجا بدانم بخشي از اين فيلمها از كردستان سر در نمي آورد مي گفت چنين اتفاقي در جاهاي ديگر افتاده است. گفتم اگر ميخواستم چنين كاري بكنم نمي آمدم از روستايي كه كنارش جهاد فعاليت دارد و شما چهار گوشه اش را مي شناسيد فيلم بگيرم. سر انجام تلفن مديريت تلوزيون و شماره كارمندي ام را براي تماس به فر مانده سپاه دادم و بيشتر هم با حسن نيت همين فرمانده، مشکل حل شد و ما توانستيم به فيلمبرداري ادامه دهيم.

 يك روز خبر دادند خان آمده است.به ديدنش رفتم. عموم خانهاي بلوچستان،جز چندتايي كه در زاهدان و در يكي دو خان نشين ديگر كيا بيايي داشتندو فرق زيادي با خود روستاييان نداشتند.خان گلمورتي هم با اندكي چشم پوشي جزو عموم خانهاي بلوچستان بود، ضمن آنكه چندان در زمان خودش زندگي نمي كرد.البته پس از آشنايي متوجه شدم،در حساب كتاب براي گردآوري سهم اربابي و در مطالبه  خدمات دهقاني  بسيار روشن و صريح است.

صحنه آوردن چاي و بساط منقل و پذيرايي از خان بسيار ناگهاني اتفاق افتاد. با يك هماهنگي شتاب زده و هشياري عطا حياتي كه  به كمك دو رفلكتور نور بيرون را از  راه در و پنجره  به اتاق تاريك رساند،توانستيم آن صحنه پاياني را فيلمبرداري كنيم. و اگر نه صحنه به كلي از بين میرفت.             چون خان گلمورتي روز بعد از ده رفت. در آن روز ما هم تقريبا تمامي صحنه هاي لازم را فيلمبرداري كرده بوديم  و كاري نداشتيم جز فيلمبرداري از صحنه خرمن كوبي كه گفتند از پانزده روز ديگر شروع مي شود. چون قرار بود غير از روستاي كشاورزي از يك روستاي دامدار هم فيلم بسازيم. براي پانزده روز بعد قرار گذاشتيم و بارو بنه را جمع كرديم و به سوي روستاي دامدار چاه كمال راه افتاديم. روستاهاي دامدار بلوچستان، در واقع تعدادي سياه چادر بود در كنار يك چاه كه آب چهارپايان و دامدارها را تامين ميكرد. البته محل چاه با مرتع طبيعي و تعداد دام ارتباط داشت.آن كه چاه را احداث كرده بود،نامش روي روستا مانده بود.من هنوز هم نميدانم واژه روستا يا آبادي را ميشود  به جايي با اين مشخصات كه دامداران در آن زندگي ميكنند اطلاق كرد يا خير.

در زمان بازبيني محل، من به يكي از معتمدان آنجا  (شكري؟)  معرفي شده بودم و يك شبانه روز در چادرش ماندم و با بزرگان ديگر ده هم آشنا شده و قول همه جور همكاري را هم گرفته بودم. اما آن روز كه با گروه فيلمبرداري رسيديم او جاي علم كردن چادر را به خواست ما تعيين كرد و بعضي راهنماييهاي لازم را هم براي اقامت داد و بعد غيبش زد و ما تا روزي كه از روستا رانده شديم او را نديديم. هنگام برپايي چادرمان، يكي دو نفر ديگر از روستا به ما پيشنهاد كردند به جاي سكونت در پشت سياه چادرها بهتر است در ساختمان مدرسه كه خيلي با سياه چادرها فاصله داشت سكونت كنيم. ما گفتيم كه ترجيح ميدهيم كه در همان نزديكي باشيم و با اهالي چاه كمال بيشتر اخت شويم. اين اولين اشتباه ما بود. يادم مي آيد هنگام بر پايي چادر يكي از ما با زير پيراهن ركابي زير آفتاب كار ميكرد و فكر مي كرد از زير چادرها ديده نمي شود. در حالي كه يك نفر او را ديده بود.

در روز اول و دوم كساني مدام به ديدن ما مي آمدند و مي پرسيدند شما انقلابي هستيد؟ ما متوجه منظور آنها نمي شديم. سر انجام كنجكاو شدم و از يك نفرشان پرسيدم مقصود از انقلابي چيست. گفت اسلحه داريد؟معلوم شد مقصودش از انقلابي ، پاسدار است و خيال مي كرد ما پاسداريم و با خود اسلحه مخفي داريم. وقتي گفتيم جز دوربين و قوطيهاي كنسرو چيزي نداريم به كلي بي اعتبار شديم. بعد هم شايع شد كه با دور بيني كه ما داريم مي توان از زنان عكس لخت گرفت كه با اين شايعه نتوانستيم مقابله كنيم و كارمان به كلي ساخته شد.

 البته در حقيقت اشكال مربوط به مدت زمان پژوهش براي طراحي سناريوي مستند بود كه مناسب چنين كارهايي نبود. انجام اين نوع كارها به زندگي كردن فيلمساز در اين جوامع بسته نياز دارد و مجال فراوان مي خواهد كه در آن هنگام -  و لابد اكنون نيز -   ذهنيت موافقت با آن در مجموعه سيستم  توليد تلوزيوني نبود. من هم ميدانستم اگر موفق هم بشوم تنها به لايه رويي زندگي اينان  دست پيدا ميكنم، كه فكر ميكردم خودش غنيمتي است و به همين خاطر هم براي ادامه كار پا فشاري مي كردم.  در حالي كه مي بايست با رفتن پشتيبانمان  در همان روز اول، قيد ساخت فيلم از اين موضوع را ميزدم. البته اين اميد و تجربه در من بود كه  با ارتباط مشخصي با روستاييان بتوانم كار را پيش ببرم، در حالي كه دامداران -حداقل در اين روستا- بسيار بدوي تر از روستاهاي كشاورزي بودند، ضمن اينكه اوضاع سياسي آن روزها هم گويا چندان به نفع ما نبود.  شايد جميع همين مسايل بود كه پشتيبان ما را در  رودربايستي  با ما و روستاييان وادار به غيبت كرد. در روز چهارم  يا پنجم  قاطعانه به ما گفتند از ده برويم.  اين اقدام زير سر جواني بود كه در شهر كار مي كرد و سر پر شوري داشت و توانست ارتباط يكي دو موافق محلي را با ما قطع كند و حرف خودش را در جمع بزرگان ده به كرسي بنشاند. وقتي به چاه كمال ميامديم ، چون مي دانستيم از موتور برق خبري نيست، چادر و وسايل ديگرمان را با ماشين ديگري آورديم كه پس از پياده كردن  وسايل ماشين دوم به زاهدان برگشته بود. در موقع برگشتن، بشيري راننده، به كمك دوستان بار دو ماشين را  در ظرف يك ساعت بار يك ماشين كرد و ما پس از پنج روز اقامت و چند حلقه فيلم  ناقص چاه كمال را ترك كرديم و به خاش رفتيم. ژاندارمري را از قضاياي چاه كمال مطلع كرديم. رييس پاسگاه محل  آن جوان را خواست و با اهل ده گفتگو كرد و توضيح داد و توضيح داديم و ظاهراً مشكل رفع شد. اما حرمتها شكسته شده بود و آنجا ديگر به كار ما نمي خورد.

به گلمورتي برگشتيم. اغلب كومه ها جابه جا شده بود. بعضي از صحنه هايي كه قرار بود در دل درو  گرفته شود عملاً از دست رفته بود. شوهر آن زن كه خان را خدمت مي كرد بر اثر قولنج مرده بود و . پس از يكي دو روز انتظار ، صحنه هاي خرمن كوبي را فيلمبرداري كرديم و فقط صحنه باد دادن گندمهاي خرمن كوبي شده مانده بود كه  بايد منتظر وزش باد و پايان خرمن كوبي مي مانديم. ديگر آخرهاي كار بود. مثل هميشه شب را زير يك لامپ به آخرين حرفها  و صحبت ها مي گذرانديم و براي خواب از نردبان به بام اتاق گلي پسر آخرداد مي رفتيم و به رديف در كيسه خواب ها مي خوابيديم و پيش از سر زدن آفتاب به صداي صبح روستا  از خواب بيدار ميشديم. بايد دو سه روز براي پايان خرمن كوبي و باد دادن خرمن منتظر مي مانديم. همه خسته و تشنه باز گشت به شهر و خانه و خانواده بوديم. فقط صد فوت يعني سي متر فيلم خام در كاست دوربين مانده بود كه بيش از 3 دقيقه نمي شد. روزهاي آخر هر روزش سالي مينمود. حياتي به شوخي انگشت روي كليد دوربين مي گذاشت و مي گفت فرض كن اين سي متر فيلم را نداري از صحنه باد دادن گندم بگذر، برويم تهران ،در خانه زندگي كنيم، خويشان و دوستانمان را ببینیم، غذای دلخواه بخوريم،آب خنک بنوشيم. آرزوي همه ما را به زبان مي آورد و من نگران بودم مبادا حواسش پرت شود و كليد دوربين را  فشار دهد و اين سي متر فيلم از دست برود. سر انجام با همان سي متر فيلم صحنه باد دادن گندم را كه مفهوم فيلم را كامل مي كرد گرفتيم و براي بار زدن وسايل، از كشتزار به سوي اتاق گلي آخرداد پر كشيديم.

هنوز سيصد متري از خرمن ها دور نشده بوديم كه يكي از بچه ها داد زد: آثيش.آتيش. پشت سرمان شعله آتش از روي زمين خشك بلند بود. پياده شديم. آتش داشت به سرعت باد از يك نقطه به هر سو  پخش ميشد و با سرعتي كه داشت و بادي كه مي وزيد مثل روز روشن بود كه به خرمن ها ميرسد و همه چيز را نابود ميكند. وحشت از رفتار همه مي باريد. هر كسي با آنچه كه در دست داشت مي كوشيد پيشروي آتش را مهار كند. اگر كمي ديرتر متوجه شده بوديم دايره آتش آنقدر بزرگ ميشد كه حريفش نميشديم. وقتي آتش خاموش شد متوجه شديم ته سيگار يكي از ما كه به بيرون پرت شده بود ، داشت اين بلا را سرمان مي آورد. غير از دلشاد روستايي همراه ما- هيچكس از ما نميدانست كه گر چه گندم درو شده بود اما زمين خشك  و ته ساقه هاي باقي مانده بر اثر شدت آفتاب خرداد ماه مثل باروت  منتظر يك جرقه است تا كف خاك شعله ور شود.  چيزي نمانده بود محصول  يكسال اهل گلمورتي را كه اين همه  وقت به ما كمك كرده بودند از بين ببريم. در هر حال به خير گذشت و ما با هم خداحافظي كرده و زحمت را كم كرديم.

 به اولين شهري كه رسيديم ايرانشهر بود. به مركز رله راديويي رفتيم و پيشخدمت پارچي آب آورد. يادم نميرود كه با چه حسي به ريزش آب بدون شن  در ليوان تا چه مدت خيره نگاه كرديم و خنكي آب از پشت بلور ليوان را با نك انگشت چه مدت لمس كرديم. گهگاه هنوز به آب شفاف در يك ليوان بلور با شگفتي تمام نگاه مي كنم و از خنكي آن در كامم حظي مي برم كه تا قبل از اين سفر برايم سابقه نداشت.

به تهران برگشتيم  و تدوين را شروع كرديم . تدوين فيلم خيلي به درازا كشيد و به اين خاطر فيلم در واحد تدوين  شهره يا بهتر بگويم بد نام شد. به خاطر دارم پس از مدتها كه تمام صحنه هاي فيلم تدوين و حتي صدا گذاري  نهايي شده بود ، صحنه درو كردن گندم خوب از كار در نمي آمد . يادم مي آيد هنگام فيلم برداري هم تصور روشني از برش (دكوپاژ) اين صحنه نداشتم  و در روز هاي پاياني درو، تصاويري كه فكر مي كردم لازم است به ناچار گرفتيم  به اين اميد كه مشكل را در مرحله تدوين حل خواهيم كرد. اما اكنون راه حل پيدا نمي شد و نمي دانستيم چرا هر طرحي براي برش مي زنيم صحنه در كليت فيلم جا نمي افتد.

روزي پس از وقت اداري مجوعه فيلم (راش) هاي گرفته شده اين صحنه را بدون صدا روي ميز تدوين گذاشتم و سر گشته و نا اميد نگاهشان ميكردم. كسي در اتاق نبود. همه جا ساكت بود. فقط صداي قرقره هاي ميز بلند بود كه پس از مدتي تكرار ديگر نمي شنيديم، حجم فيلمها زياد بود. چشم به تصاوير دوخته بودم و خيال  ميكردم ديگر كرخت شده ام. اما پس از چندي اتفاق عجيبي افتاد. من صداي صحنه را به روشني مي شنيدم. از درون تصوير يك صدا مدام در ذهن من تكرار مي شد و ذهنم بر اثر تكرار طنين آن نسبت به تصوير حساس شده بود. توجهم جلب شد. بر اثر تقطيع صدا، تصاوير را هم تكه تكه ميديدم، در حالي كه برشي در تصوير وجود نداشت. دقيق تر شدم: دست چپ دهقان، ساقه گندم را  در چنگ مي گرفت، داس زير ساقه ها را مي بريد،دست ساقه هاي ديگر را به چنگ مي آورد، داس مي بريد، تا جايي كه مشت از ساقه ها پر مي شد و دسته ساقه ها را بر زمين مي انداخت. بزرگي كشتزار هر چه بود، درو كننده هر كس بود، درو، با تكرار تنها همين واحد كاري به سرانجام مي رسيد. تمام نماهاي اين صحنه، در هر اندازه، از هر زاويه و با هر طول زماني، چهره هاي متفاوتي از همين يك كار بود. و اين قضيه در صدا تجلي ميكرد.در حالي كه تصوير به خاطر تنوع زاويه‌ها و گاه حضور چند درو كننده در يك تصوير، اين قضيه را پنهان ميكرد. با اين كشف، كل صحنه درو، بر اساس صدا، در يكي دو ساعت تدوين شد و كار به پايان رسيد. نمي دانم اگر پايداري خانم وحيدي در تدوين ـ همچنان كه همراهي عطا حياتي در فيلم برداري و كوشش بي دريغ آبنار در صدا برداري ـ نبود چه بر سر اين فيلم مي آمد.

خوشبختانه استقبال تماشاگران در اولين نمايش خصوصي در تلویزيون خستگي همه ما را در كرد. اما شادي ساخت و استقبال از فيلم در من بيش از يك روز نپاييد. چون متوجه شدم شيوه يا سبكي كه در ساخت نان بلوچي به كار گرفته ام در شکار و ضبط دقايق زندگي حد و مرز محدودي دارد. در حالي كه سينماي مستند امكان بسيار بيشتري از آنچه كه در نان بلوچي به كار گرفته ام را داراست.(امكاني كه در صحنه هاي پذيرايي از خان به آن  نزديك شده بودم). از آن روز در پي رسيدن به شيوه (سبك) مناسب بودم. تا بخت ياري كرد و در فيلم اجاره نشيني به دست آمد. شايد بي سبب نيست  كه فيلم اجاره نشيني از لحاظ شيوه درست نقطه مقابل نان بلوچي است. اكنون كه اينها را مي نويسم خيلي دلم مي خواهد پس از نزديك پانزده سال  گلمورتي به چه شكل درآمده و آنها كه در فيلم نان بلوچي هستند چه ميكنند. در روزهاي پاياني تدوين، مسؤل تأ مين برنامه ، فيلم را ديده و با اشتياق منتظر اتمام آن بود و تاريخ پخش تلویزيوني آن را هم در روزنامه اعلام كرده بودند. اما فيلم ساخته شده پس از ديدن مديران پخش نشد. گويا به خاطر صحنه هاي پذيرايي از خان براي پخش از تلوزيون مناسب دانسته نشد. قرار شد فيلم به امور بين الملل براي شركت در جشنواره ها برده شود. پس از چندي از امور بين الملل مرا براي گفتگو دعوت كردند. در آنجا آقاي بهشتي گفت فيلم خوب است و مي دانيم اگر به جشنواره ها بفرستيم احتمالاً جوايزي هم خواهد گرفت. اما نگران غرض ورزي ها و بهره برداري هاي گروه هاي مخالف انقلاب هستيم كه از آن در جهت اهداف خود سوءاستفاده كنند. به اين خاطر از تو دعوت كرديم كه اين توضيحات را بشنوي و بداني كه مشكل ما با فيلم چيست.

در آن روزها  بخش اعظم مديريت تلویزيون، نيروي مولد قديمي  را كه بخش تفكر كار  را بر عهده داشت به حساب نمي‌آورد. به اين خاطر نياز به توضيح دادن و روشن كردن ذهن كارمند از سوي بهشتي كاري بي سابقه بود كه در خاطرم ماند.

جشنواره‌ها  :

نمایش در جشنواره فیلم لایپزیگ. آلمان. 1997.



info@ebrahimmokhtari.com
 

 Copyright Ebrahim Mokhtari. all rights reserved.