Home |

 


مقدمه

 

برا ی ساختن فیلم مستندی از ماهیگیری سنتی به جزیره قشم و از آنجا به ده سلخ رفتم که ماهیگیری پر رونق و تعاونی صیادی تازه تاسيسي داشت. این تعاوني مدير عامل جواني به نام احمدی داشت.

 نخستین  بار وقتی احمدی تعريف کرد که زنش بهورز است و در خانه بهداشت کار ميکند متوجه اهميت حرفش نشدم. اما چند روز بعد که به مناسبت ديگری صحبت پيش  آمد و گفت همسرش به خاطر بهورزی برقع از چهره برداشته است شگفت زده پرسيدم" زن تو برقع برداشته؟" و احمدی با اشاره به دور و برِيها مرا به آهسته حرف زدن دعوت کرد.

 من  تا حدودی جامعه بسته قشم و از آن بسته تر سلخ را ميشناختم. زنان سلخ در کوچه و خيابان چنان از مردان به خصوص از مردان غريبه پرهيز ميکردند که گويي بيماري مرگبار واگيري دارند که در هوا جريان يافته به آنان ميرسد. غير اجتماعي بودن زنان چيز تازه ای نبود. در بسياری از شهرهای ديگر همانند ان را ديده بودم. اما کشف برقع در چنين جامعه بسته ای که برقع را حجاب ميپنداشتند برايم عجيب بود و يقين داشتم که همسر احمدی در اين کار خلاف سنت سختيهای بسيار کشيده است و کنجکاو بودم به چه انگيزه ای اين کار را کرده است.

 از اين پس پرسشهای من بود و شرح جسته گريخته احمدي از ماجرای همسرش که ميل مرا به دانستن بيشتر ميکرد. سرانجام يک روز احمدی به ستوه آمد و گفت" اينها که تو ميپرسي من هم نميدانم. از خود زينت بپرس." و وعده داد ساعتي مرا پای صحبت همسرش بنشاند. روزی که قرار ديدار داشتيم مشتاق و منتظر در اتاق ايستاده بودم که زني در لباس محلي و برقع به رو به اتاق آمد و سلام کرد. سلام را جواب دادم و هر چه گفتم "بفرماييد."  تشکر کرد اما ننشست. تا آنکه احمدی آمد و زن و شوهر چند جمله محلي که براي من نامفهوم ماند گفتند و احمدی نشست و به اشاره او زن جوان هم نشست. آنگاه زينت از من احوالپرسي کرد و خوش آمد گفت و آرزو کرد گرمای سلخ مرا از کاری که در پيش دارم باز ندارد. آداب داني و فارسي درست و اتکا به نفس او برايم جالب بود. زينت ترس و ضعف معمول زنان جوامع بسته در برابر مردان بيگانه را نداشت. به هر پرسش با دقت گوش ميداد و سنجيده پاسخ ميگفت و اگر درک موضوع به اطلاعات بيشتری نياز داشت کوتاه و روشن به پاسخ اوليه مي افزود. اينها همه نشان ميداد که شخصيت خاصِي در پس برقع پنهان است.

 غير از رينت تنها يک زن ديگر در همين ده غير معمول بود. زني حدودا سي ساله سرزنده آداب دان و نکته سنج به نام خديجه همسر احمد تلنده _ صياد صاحب لنج اهل سلخ -  که احمدی مرا در خانه او جا داده بود. کمي بعد معلوم شد زينت و خديجه خواهرند. غير معمول بودن اين دو خواهر حتي در مقايسه با مردان روستا که غالبا بسته و ارتباط با آنها گاه غير ممکن به نظر ميرسيد برای من سوال برانگيز شد. بعد فهميدم در تربيت معنوي و شکل گيری بينش اين دو خواهر پدر نقش اساسي داشته است. پدری که کدخداي ده نيز بود و وجودش در جامعه بسته و مرد سالار روستايي برای بسياری موهبتي بود. هنوز گفته های کدخدا عبدالله شلوغ [1]-  از زبان روستاييان شنيده ميشود که نشانه آزادانديشي اين کدخدا- پدر است. کدخدا تجربه و دريافتهای خود از زندگي اجتماعي را در خانه مي پراکند و ذهن مستعد و تشنه زينت آن را در خود ميگرفت. گويا کدخدا هم تشخيص داده بود که دختر کوچکش ذاتا دل مشغولي های نزديک به او را دارد که به پرسشهای کودکانه او با دقت و خرد پيرانه جواب ميگفت.

 مرد ديگر زندگي زينت شوهر اوست که در حصار تعصب های سنتي مانع شکوفايي زينت نشد و حتي در توان خود با او همراهي کرد. مردان در جامعه مرد سالار در رشد زنان بسيار موثرند اما در جلوگيري از رشد آنان موثرترند. چنانکه يکي از خواهران ديگر زينت که او هم از نوجواني با علاقه مندي کار بهداشتي ميکرد چون به مردي متعصب شوهر کرد دستش از کار کوتاه شد. اما زينت با راهنمايي آن پدر و به کمک اين شوهر و در اصل به سبب تقلاهای خود راهي برای گذر از موانع يافت.

 پرس و جو از چگونگي بهورز شدن زينت ابتدا از سر کنجکاوي شخصي شروع شد. سپس به اميد ساختن فيلمي از زندگي او او ادامه يافت. اما پس از چندين و چند بار نشستن پاي صحبت زينت و مرتب کردن يادداشتهايي که از گفته هاي او برداشته بودم ديدم آنچه او شرح ميدهد به صورت كتاب مي تواند فيلم را با اين فرض که روزی ساخته شود کامل کند.[2] اما موضوع مهم تر و علت اصلي توجه من به زينت- اين بود که آنچه بر زينت گذشته بود, نه تنها نشان دهنده نگاه مردم ده او, که در اصل آشکار کننده نگاه بخش بزرگي از جامعه سنتي امروز ايران, به زن است.

 پس اين بار, با چشم اندازي وسيعتر به سرگذشت زينت توجه نشان دادم و از رويدادهايي که مربوط به بهورز شدن او بود فراتر رفتم و سعي کردم با دوران کودکي, با اعضاي خانواده و با شخصيتهاي مهم دور و بر او بيشتر آشنا شوم و مصداق مفهوم هايي را که به آن رسيده بودم پيدا کنم.

 از آغاز(حتي در فيلمنامه) پايان خاطرات را آن جايي قرار داده بودم که زينت پس از آموزش بهورزي در ده, کشف برقع ميکند. کشف برقع پايان يک مرحله اساسي از زندگي زينت است. از اين پايان, در پي آغاز برآمدم و به نوجواني و کودکي زينت رفتم و هر جا نشانه هاي روشن و با معناي اين دوره از زندگي او را ديدم, نگهداشتم.

 در اين کار, تنها وسيله سنجش, من شناخت چندين ساله ام از زينت, آشنايي به منش و خلق و خوي, او آشنايي اندک با زبان هرمزي و با جامعه سلخ و روابط دروني آن بود که به کمک زينت به آن مراجعه ميکردم و از آن بهره مي گرفتم. در تدوين خاطرات, از نوشته ها و گفته های ضبط شده زينت, از يادداشتهای خودم و از اطلاعات ديگری که از او به دست آورده بودم, استفاده کرده ام.

 من عمدا از زينت خواستم برخي رويدادها را که به نظرم مهم بود بنويسد يا آنچه را که نوشته بود برايم دوباره و سه باره تعريف کند. شرح چندين باره يک رويداد چند علت داشت. يکي آن که روايت جديد نسبت به روايت پيشين چيزي کم يا زياد داشت که مرا به کمال رويداد نزديک ميکرد. دوم آن که حتي يک جمله معترضه که در شرح های بعدی به زبان مي آمد, گاه خبر از يک رويداد با معناي تازه ميداد که بايد باز ميشد تا به کتاب افزوده شود. در تکرارها از زينت خواهش ميکردم از کشمکش دروني خود اگر در هنگامه رويداد داشته است و هنوز به خاطر مي آورد- ياد کند, چرا که ديده بودم برخي رويدادها با شرح کشمکش دروني او معنا مي گرفتند و بدون اين شرح درون مفهوم نميشدند. با اين روش کم کم تجربه زيسته او در طول اين مدت به دست آمد و سرگذشت او چون کلافي به هم تنیده از هم باز شد و اين امکان را فراهم اورد که در پرتو وجود زينت بتوانيم ابتدا خود او, سپس خانواده او و تا حدودی اهل سلخ را ببينيم.

 در تنظيم سرگذشت زينت تا جاي ممکن کوشيدم بدون آسيب زدن به حقيقت موضوع يا از دست دادن واقعيت رويداد, به جذابيت داستاني آن هم برسم, به اين اميد که خواننده عام هم با سرگذشت زينت ارتباط پيدا کند.[3] اين نوشته تقريبا تمام  شده بود که موضوع نامزدی زينت در انتخابات شوراي ده پيش آمد.[4] من برای ساختن مستندي از شرکت زينت در انتخابات با دوربين به سلخ رفتم. در آن زمان از نخستين ديدار من با زينت حدود دوازده سال گذشته بود. در اين مدت اتفاقات بسياري افتاده بود که نشان ميداد برش سرگذشت او از کودکي تا کشف برقع, ديگر تمامي شخصيت زينت را نشان نمي دهد و اين فکر به ميان آمد که کوششهاي دوره اخير زندگي زينت هم به کتاب اضافه شود. پس در طول يک سال, چند بار با زينت گفتگو و از او پرس و جو کردم و دستاورد گفتگوهاي راجع به اين سيزده سال را به صورت بخش مجزايي سامان دادم. به این سبب, کتابي که در دست داريد دو بخش است. يک بخش از کودکي تا کشف برقع به صورت روايت اول شخص از خاطرات, و بخش دوم  پس از کشف برقع تا امروز که به صورت گفتگو تنظيم و نوشته شده است.

 بخشهايي از خاطرات و گفتگو به خواسته زينت يا من و به ملاحظه آسيب اجتماعي و... که ممکن بود به زينت يا به بعضي از افراد ديگر برسد حذف شده است.

 از افسر نظري که در کشف نکات تازه, رفع ابهام ها و تنظيم بخش دوم کتاب مرا ياري داده است بسيار سپاسگزارم.

                                                                       

                                                                               ابراهيم مختاري                                                                                            تابستان1383

   



[1] - چون در جواني پر حرف و شوخ بود به او لقب شلوغ داده بودند.

[2]  - مدت يکي دو سال وقت صرف گفتگو با وزارت ارشاد وقت شد اما به فيلمنامه زينت پروانه ساخت داده نشد. من که نميخواستم از موضوع بگذرم تحقيقاتي را که از وضعيت دختران بهورز قشم کرده بودم با الهام از وضعيت زينت دستمايه فيلمنامه ديگری کردم و نام زينت را به پاس نقشي که او در برانگيختن توجه به اين موضوع داشت برای فيلمنامه حفظ کردم. فيلم سينمايي زينت در سال 1372 از روي اين فيلمنامه ساخته شد.

[3]- همزمان با نگارش اين خاطرات طرح يک سريال سيزده قسمتي را هم ميريختم. نگارش همزمان اين دو به طرح پرسشهاي تازه کمک کرده است.

4- اولين انتخابات شوراها ي شهر و روستا در سال 1377.


info@ebrahimmokhtari.com
 

 Copyright Ebrahim Mokhtari. all rights reserved.