Home |

 

English


گالري عكس

 

عوامل:

نویسنده و کارگردان: ابراهیم مختاری- کیوان کیانی

فیلمبردار: عطاالله حیاتی- فرهاد صبا

صدابردار: علیرضا کرمانی- محمود سماکباشی

تدوین: پریچهر ممتهن

16 میلیمتری. رنگی. 48 دقیقه. محصول صدا وسیمای جمهری اسلامی ایران. 1361  

 

خلاصه داستان:

وضعیت اجاره نشینها به سبب ثابت ماندن درآمد و افزایش اجاره بها دچار بحران شده است. فیلم پیامدهای اجرای سختگیرانه قانون مالک و مستاجر در شرایط بحرانی را گزارش می کند.

 

  يادداشت كارگردان:

تازه  نان بلوچي  تمام شده بود و هنوز دچار كسالت پخش نشدنش بودم كه يك روز آقايي آمد و خود را حسن ميري تهيه كننده  تازه وارد به سازمان و نماينده وزارت مسكن معرفي كرد و گفت  ميخواهد به سفارش آن وزارتخانه فيلم يا فيلمهايي در مورد مشكل مسكن بسازد. به محض شنيدن موضوع، گفتم نمي توانم كار كنم. گفت با چند نفر مشورت كرده ام  شما را پيشنهاد كرده اند. گفتم معذورم. رفت ولي روز بعد باز آمد. فكر مي كرد من بهانه ميگيرم يا درخواست ويژه اي دارم. گفتم با كار روي اين مو ضوع ها  اثر انتقادي از آب در مي آيد و سازنده بدنام و انگ دار ميشود فيلم هم پخش نمي شود. مگر اينكه هزار و يك رنگ و لعاب معمول روز بريزيم و يا از كنار موضوع بگذريم كه اين ديگر بازي كردن با مصا ئب مردم است. گفت اصلاً قرار نيست اين فيلمها پخش شود. وزير مسكن مي خواهد  مشكل را به وزير  و وكيل نشان دهد. بنا بر اين هيچ سانسوري وجود ندارد.  با خود گفتم، ساختن فيلم  از يك مشكل همگاني آن هم بدون سانسور ؟  وسوسه شدم با اين حال زير بار ساخت فيلم نرفتم، اما پيشنهاد كردم  به خاطر  گستردگي موضوع  دو سه كارگردان مستندساز مناسب انتخاب كند و با آنها  پيش از هر كار  به پژوهش و طراحي سناريوي فيلمها اقدام كند. گفت پژوهشگر دارد وآنها مي توانند تا مرحله طراحي سناريو پژوهش موضوع را انجام دهند.گفتم براي طراحی سناريو در فيلم مستند  علاوه بر اطلاعات و تحليل درست موضوع ، كارگردان خودش نياز به پژوهش عيني دارد. خلاصه كنم، گرچه زير بار ساختن فيلم نرفتم اما پذيرفتم  طراح مراحل اجرا و ناظر اجراي كليات كار باشم و ايجاد ارتباط  و همزباني ميان كارگردان  وپژوهشگرها  را هم كه تا آن زمان كار پژوهشي براي سناريو نكرده بودند به عهده بگيرم.

 از ميان همكاران  محمد تهامي نژاد، فريدون جوادي، و كيوان كياني را به كار دعوت كرديم. همكاران پژوهشگر ، مجيد خبازان و حسن شاكري و مصطفي بديعي  با حسن ميري (تهيه كننده)  فارغ التحصيل رشته مسكن و شهرسازي دانشگاه ملي بودند و هر چهار نفر پس از انقلاب با گروههاي توليد تلوزيوني همكاري داشتند . قرار شد  تهامي نژاد با حسن شاكري موضوع مهاجرت و مشكل مسكن، فريدون جوادي با مصطفي بديعي موضوع مسكن و اراضي  شهري و كيوان كياني و مجيد خبازان موضوع اجاره نشيني را كار كنند. از طرحهاي اوليه، طرح اجاره نشيني خيلي ذهني بود و گويا بيشترين ايراد را من گرفته بودم كه قرار شد براي پيدا كردن طرح جانشين در عمل هم كمك كنم. با اطلاعاتي كه از خبازان گرفتيم براي پژوهش راههاي سينمايي (فيلمنامه) به راه افتاديم. در نخستين گامها ، بيرون ريختن اثاثيه مستأجران به خيابان ما را دچار حيرت كرد . روزهاي اوج تخليه مستأجران  از خانه هاي اجاره اي بود . معلوم شد قانون خشن  موجر و مستأجر كه از آغاز انقلاب تا آن روز اجرايش خود به خود متوقف شده بود دوباره مبناي قضاوت  قرار گرفته  و سبب بيرون ريختن اسباب و اثاثيه بسياري از مستأجران  به خيابانها شده است. اما آيا واقعاً فقط به خاطر اجراي يك ماده قانوني اوضاع اجاره نشينيبه اين صورت درآمده بود يا اجراي قانون سبب شده بود مسائل پنهان مسکن و اجاره نشيني آشكار شود؟ پژوهش نوشتاري با آمار و اطلاعات مشكل را توضيح مي داد. اما با اين اطلاعات كه نميشد فيلم ساخت. با چهل ـ پنجاه دقيقه وقت مفيد فيلم بايد از راه ديگري به ابعاد فاجعه مي رسيديم.  فاجعه اقتصادي اگر ابعاد انساني پيدا نمي كرد محسوس نمي شد. اما اين حرفها همه كليات بود و كليات هم در سينما راه به جايي نميبرد. ما به جزئيات و بروز عيني آن آمار  و اطلاعات درباره مستاًجرها نياز داشتيم. مقوله مستاًجر هم كلي بود. بايد دنبال يك يا دو مستاًجر  با نام و نشان مشخص مي رفتيم و اميدوار مي بوديم كه اين مستاًجرها نمونه آماري و نشان دهنده آن چيزها كه در پژوهش نوشتاري آمده بود باشند. براي پيدا كردن چنين مستاُجراني نيازفراوان به همكاري دادگاه ها ي شهرستانها داشتيم . آنروزها بعضي روزنامه ها در مورد احكام مالك و مستاُجر به دادگستري حمله مي كردند  و در نتيجه دادگاه ها  در ميان مردم چهره منفي پيدا كرده بودند. طبيعي بود بسياري از قضات با آگاهي  از هدفي كه داشتيم ما را به محل دادرسي راه ندهند.  خوشبختانه وجود خسرو بيژني به عنوان رئيس دادگاههاي بخش، نعمت بزرگي بود. او مي گفت ما مجبوريم از روي قانون قضاوت كنيم و حكم كنيم. اين به عهده قوه مقننه است كه قوانين ناعادلانه را ملغي يا اصلاح كند. ميگفت ما به آنها گزارش ميدهيم. اما فيلم(سينما) ميتواند پيامدهاي پنهان قوانين غلط را براي قانونگذار آشكار كند. استدلال او براي قاضيهاي مخالف، آنها را با ما همراه كرد و در اتاقهاي دادرسي به روي ما و بعدبه روي دوربين باز شد. بدين ترتيب ما توانستيم جزئيات هر پرونده را با همكاري ماموران اجرا يا منشيهاي دادگاه مطالعه كنيم و نمونه هايي را پيدا كنيم كه محاكمه يا اجراي حكم تخليه شان در روزهاي آينده بود. اين امكان به ما اجازه داد براي فيلمبرداري از روي نشاني به ملاقات مالك و بيشتر به ديدار مستاجر برويم، توجيهشان ‌كنيم و از ميان آنها كه با فيلمبرداري موافقت مي‌كردند كساني را كه مناسبتر تشخيص مي‌داديم انتخاب كنيم و در روز موعود با دوربين و ضبط صوت در كمين دادگاه يا اجراي حكم تخليه بنشينيم.

پس از طراحي فيلمنامه ، كياني پيشنهاد كرد كارگرداني را هم مشتركا انجام دهيم. اين بار درگيري ذهني در كار، زمينه ورود به كار را فراهم كرده بود. ضمن آنكه ديدن گروه عظيمي از جامعه شهري در زير فشار تنگناي مشكل مسكن، ديگر ترس از بدنامي و انگ و خرده حسابهاي كارمندي را گم و گور كرده بود. مقدمات كار فراهم شده بود و مي خواستيم در اجرا تا حد ممكن در طبيعت رويداد دست نبريم و پس از انتخاب نمونه  با كمترين دخالت به تماشاي آدمها بنشينيم. بنا بر اين با اينكه ميدانستيم ممكن است، نمونه انتخابي هنگام فيلمبرداري به نتيجه مطلوب نرسد، مجبور بوديم ازآغاز هر ماجرا  به فيلمبرداري بپردازيم. چنين كاري حجم فيلم مصرفي و هزينه را بالا مي برد. به اين خاطر پيشنهاد كرديم به جاي فيلم از سيستم ويدئو استفاده كنيم كه ميشد در صورت مطلوب نبودن رويداد نوار را پاك و مجددا از آن استفاده كرد. اما در آن تاريخ سيستم ويدئو براي كارهاي توليدي رايج نشده بود و ما با همان سيستم فيلم(16 ميليمتري) به كار پرداختيم. يادم مي آيد روز اولي كه همراه يك مامور اجرا براي اجراي حكم تخليه رفتيم مامور اشتياقي به حضور ما نداشت. او ابتدا سعي كرد مالك را راضي كند براي پيدا كردن خانه چند روز ديگر به مستاجر مجال دهد. اما مالك كه ديگر جان به لبش رسيده بود ومعلوم بود چندين بار  به مستاجر مجال داده  ولي ديده مستاجر جاخوش كرده اصرار داشت همان روز اثاث مستاجر از خانه بيرون ريخته شود . مامور به ما گفت فيلمبرداري نكنيد تا من حكم را اجرا كنم. گفتيم براي فيلم گرفتن آمده ايم . گفت مردم مرا در فيلم ببينند چه خواهند گفت؟ خانواده ام چه خواهند گفت. شما نبايد از كار من فيلم بگيريد. او كه ديد ما داريم دوربين را راه مي اندازيم كه از همين گفتگو هم فيلم بگيريم كيفش را گذاشت و از خانه بيرون رفت. در اين ميان مستاجر هم كه تهديد تخليه را جدي نمي گرفت گهگاه سربه سر مالك ميگذاشت و مالك خون خونش را ميخورد. با غايب شدن مامور اجرا ما در خانه و بيرون سرگردان بوديم كه چه ميشود. ناگهان خودرو كميته آمد و مامورهاي كميته مارا دوره كردند كه كي هستيد. چه ميكنيد. چرا از چنين چيزها فيلم ميگيريد. خوشبختانه پيشبيني چنين چيزي را كرده بوديم و چون ميدانستيم كارت شناسايي تلویزيون كافي نيست، از وزارت مسكن پشتيباني محكمتر را خواسته بوديم. با نهادهاي دولتي مشكل نداشتيم بلكه ميدانستيم فيلمبرداري از چنين صحنه هايي براي مردم تحريك كننده است و ممكن است ما را به جاي ضد انقلاب بگيرند و. خلاصه در پاسخ به مامور كميته آقاي ميري نامه دادستاني انقلاب را نشان داد كه به تمام نهادهاي انتظامي و سپاه  و كميته دستور حمايت و همكاري وحمايت داده بود. با ديدن نامه مامور كميته گفت به ما تلفن كرده اند كه شما مانع كار مامور دادگاهيد. در اين ميان سروكله مامور اجرا پيدا شد، معلوم شد او تلفن كرده بود و حالا با ديدن ماموران كميته از آنها ميخواست ما را از صحنه كارش دور كنند. ماموران كميته معني نامه دادستاني را توضيح دادند و او كيفش را برداشت  و حكم را اجرا نكرده رفت. مستاجر به ريش  مالك ميخنديدند، فكر كردم دفعه بعد مالك چه تقاصي از اين ريشخندها خواهد گرفت. مامور اجرا يك راست رفت سراغ خسرو بيژني و ماجرا را شرح داد. بيژني گفت حق با اوست. كسي حق ندارد وادارش كند در تصوير تلوزيوني حاضر شود و مامور را مرخص كرد. آه از نهادمان برآمد هر چه رشته بوديم پنبه شد. بدون همكاري دادگاه بسياري از پيش بيني هاي ما براي كار به هم ميريخت. گفتيم آقاي بيژني چگونه ممكن است ما از اجراي حكم تصوير نداشته باشيم و وقتي برسيم كه موضوع سر بريده و مرده باشد؟ و پيشنهاد كرديم خود ما ماموري پيدا كنيم كه به ما اجازه دهد از اجراي حكمش فيلم بگيريم . بيژني گفت  من هم به شما كمك ميكنم اما نهايتا او بايد خودش رضايت بدهد. اين امري خصوصي است حالا كه دوباره صحبت از خسرو بيژني شد بگذاريد بعضي چيزها از اين شخصيت كه برايم جالب است را ياد كنم. بيژني در اتاقش معمولاُ باز بود. هر مرد و زن، كراواتي يا ريش دار ـ چادري يا مانتوپوش، مرفه يا  تنگدست كه وارد ميشدـ او پيش پايش بر ميخواست صندلي تعارف ميكرد  و پس از او مينشست. گاه در نيم ساعتي كه پيشش مي نشستيم ميديدم نزديك به بيست بار اين نشست و برخاست تكرار ميشود. او در طول روز شايد نزديك سيصد چهارصدبار به احترام اين و آن بر ميخواست و مينشست. در نگاه پذيراي او از آدمها ذره اي اكراه يا تفاوت حس نميشد. همان لحن و احساسي را كه براي ارباب رجوع حزب اللهي داشت براي كراواتي هم داشت. برايش تفاوت نميكرد مخاطب زني چادري و تنگدست بود يا زني مانتوپوش و متعين. اين رفتار در آن روز كه چادري با غضب به مانتوپوش نگاه ميكرد و مانتوپوش با تحقير به چادري و كراواتي با حرص به حزب اللهي و حزب اللهي با انكار به كراواتي  نگاه ميكردند امري عجيب بود و ضمناُ در مقامي كه او داشت چقدر بجا. او اغلب مراجعان را ميشناخت. از پرونده شان خبر داشت و معمولاُ سرراست ترين پيشنهاد حقوقي را به زبان بسيار ساده و بسيار قابل فهم براي شنونده اظهار ميداشت. حكمي كه از رييس دادگاه براي محكوم پذيرفتني نبود، با توضيح بيژني مفهوم ومقبول ميشد. همه از مهرباني يكساني بهره ميگرفتند. در عين مهرباني ذره اي به كسي باج نميداد. و چقدر عجيب بود كه ذره اي دودلي براي گفتن سختترين احكام به محكوم نداشت اما در پي ابلاغ حكم، چشم اندازي از اميد و آينده براي اشخاص باز ميكرد كه پذيرش حكم را امكان پذير ميساخت. حكمت عملي زندگي در او به غايت بود. روزي در اتاقش گفتگو ميكرديم. او پشت ميز و من روي يكي از مبلهاي مستعمل كه به رديف در اتاقش چيده بودند نشسته بودم. در انتهاي رديف مبل، روي ميزي عسلي يك جعبه شيريني تر قرار داشت. در اتاق مثل هميشه باز بود. ناگهان پسركي به دو  از در به ميز عسلي حمله ور شد. در پي او زني چادري دويد. بيژني از جا جهيد و فرياد زد ولش كن، ولش كن، ولش كن. زن ايستاد . پسرك ده دوازده ساله دو دستي دهانش را ار شيريني پر كرده و از ترس مزاحمين احتمالي شيرينيها را قورت نداده مشتها را دوباره از شيريني پر كرده نزديك دهن منتظر داشت. با كمي دقت آثار عقب ماندگي در چهره پسرك ديده مي شد. بيژني ميگفت بگذار بخوره، آورده اند براي خوردن. چه كسي بهتر از او، كاري به كارش نداشته باش. بيژني سعي ميكرد با كلامش مادر را دلداري دهد و در برابر ميل او و مستخدمين كه هر لحظه ممكن بود پسر را از شيريني دور كنند مجال بيشتري به پسرك بدهد. زن چهره شرمگينش را با چادر مي پوشاند و با گريه به پسرش نگاه ميكرد كه با ولع ته جعبه شيريني را در مي آورد. 

                                                 ***

سرانجام براي اجراي احكام ماموراني پيدا كرديم كه براي فيلمبرداري از كارشان مشكلي نداشتند و تا پايان كار نمونه هاي اجراي حكم مطلوب ما را به اين ماموران مي سپردند كه بتوانيم فيلمبرداري كنيم. علي رغم پيش بيني هاي همه جانبه، گاه اتفاقهايي مي افتاد كه ربطي به موضوع نداشت. خود حضور دوربين بر روند كار تاثير ميگذاشت. اغلب اوقات مالكي كه عزم جزم كرده بود مستاجر را از خانه بيرون كند در لحضات آخر ـ بيشتر هم به ملاحظه فيلمبرداري ـ چند روزي مهلت مي داد و يا به مستاجر به مصالحه هاي عجيب و غريب مي رسيدند و طبيعتاٌ  بسياري از فيلمهايي كه ما گرفته بوديم بي مصرف مي ماند. كلي فيلم مصرف كرده بوديم و هنوز به صحنه تخليه بر نخورده بوديم. با اشتياق و آرزو دنبال مالكي بوديم كه اسباب اثاثيه مستاجرش را بيرون بريزد. با ماموري كه حكم تخليه داشت گفت وگو ميكرديم و روحيه مالك و مستاجري كه حكم در موردشان صادر شده بود را مي پرسيديم و وقتي مي شنيديم: اين يكي ديگر تخليه ميشه خوشحال ميشديم. انگار آرزويي جز تخليه اثاثيه مستاجر و ريختن اسباب اثاثيه او به خيابان نداشتيم. كيوان كياني مي گفت، عجب بي عاطفه شده ايم. ميخواهيم فيلمي بسازيم كه ديگر  زندگي هيچ مستاجري را به خيابان نريزند،  اما از ته دل آرزوي اين كار را داريم.

 از  بس به خنس برخورده بوديم ديگر اطمينانمان را از دست داده بوديم و با خست تمام فيلمبرداري ميكرديم. يك روز به خانه مستاجري رفتيم كه قبلا آن را شناسايي كرده بوديم. اما در هر دو سه باري كه براي اجازه فيلمبرداري مراجعه كرده بوديم زن و مرد خانه را نديده بوديم و مستاجر سه چهار پسر پانزده و بيست و دو ساله داشت كه هر بار به آنها پيغام داده و از آنها پيغام گرفته بوديم. زن و مرد در پي خانه اجاره اي صبح بيرون ميرفتند و تقريبا عصر بر مي گشتند و فكر ميكرديم روز اجراي حكم با نشان دادن قرارداد اجاره جديد موضوع تخليه منتفي خواهد شد. با اين حال همراه مامور راه افتاديم. با اينكه روز اجراي حكم بود باز زن و شوهر در خانه نبودند. با مامور در خانه منتظر نشستيم. پس از ساعتي زن و شوهر آمدند. شوهر قسم ميخورد كه از پا افتاده است اما هنوز خانه پيدا نكرده است. پسران همه حضور داشتند. آنها از ديدن پدر و مادرشان كه در خفت افتاده و در محله انگشت نما شده بودند در عذاب بودند. ما توي خانه بوديم و در بسته بود. زن مستاجر كه به جان آمده و پرخاشگر شده بود اول به مالك كه پشت در خانه بود ناسزا گفت و بعد هم دولت را مقصر دانست كه آنها را به اين روز انداخته است. در ميان صحبت كسي از بيرون در زد. در را كه باز كردند انگار هواي تازه به آتش خفته برسد شعله ور شد. پسرها در يك چشم به هم زدن بيرون پريدند و تا پاسبانها به خود بجنبند، مالك را كتك زدند. پاسبانها يک يک پسرها را دستگير کردند و دستبند زدند، بعد دست مستاجر را بستند. زن جيغ و فرياد ميكرد. پاسبانها فرزند و شوهر او را به سوي خودرو ميبردند. جمعيت عصباني ما را دوره كرده بودند. بعضي از وضعي كه براي اين خانواده پيش آمده بود عصباني بودند و زندگي خود را در آينه حال آنها ميديدند. بعضي از پرخاشگري زن به دولت كه بخشي از ايمانشان بود عصباني بودند. بعضي هم از كار ما كه داشتيم از چنين صحنه هايي فيلمبرداري ميكرديم خون خونشان را ميخورد. در طول كوچه كه از خانه تا محل توقف خودروهاي شهرباني امتداد داشت درگيريهاي لفظي موافق و مخالف، فحاشي بي امان زن به مالك و به دادگاه، جمعيت زيادي را مدام به سوي اين معركه ميكشيد. در ميانه كوچه، زن در اوج استيصال ناگهان شروع به فحاشي به چند تن از مقامات مسؤل كرد. هيجان جمعيت بالا رفت. از اين كار بوي خون مي آمد. لحظه اي پس از مفهوم شدن كلمات زن، عطا حياتي دچار ترديد شد، فيلمبرداري را قطع كرد، دوربين را از روي شانه پايين آورد و از ما كه دور افتاده بوديم به صداي بلند پرسيد: چكار كنم؟ اين پرسش ناگهاني همه را متوجه ما و در واقع متوجه اهميت كار فيلمبرداري كرد. انگار صاعقه مرا زد.  نگاه جمعيت متوجه ما شد.  در يك آن هزارويك احساس و تصوير مختلف و متضاد از اعتراض به حياتي كه با پرسش خود همه را متوجه ما كرده بود، از اتهامات بعدي به خاطر فيلمبرداري از چنين صحنه اي، از احتمال حمله به ما و دوربين، در مغزم به حركت درآمدند. بله، ترسيده بودم. بايد اوضاع آن روزها را پيش چشم داشت  تا ترسي كه در آن لحظه گرفتارش شده بودم محسوس شود. مگر چند روز پيش از آن نبود كه هنگام فيلمبرداري از يك مستاجر اثاث ريخته در خيابان دوره شديم؟ به مستاجر گفته بوديم حرف دلت را بزن او هم سفره دلش راـ لابد ـ ببيش از اندازه باز كرد و بخشي از جمعيت، ما را كه از اين حرفها فيلمبرداري ميكرديم ضد انقلاب فرض كرده بود و اگر اندكي دير جنبيده بوديم و ابزار را در ماشين نريخته و نگريخته بوديم معلوم نبود چه بر سر ما مي آمد. كم و بيش همه گروه اين ترسها را يا بخشي از آن را در پس ذهن داشتند. درست است كه هيچيك از ما نميدانستيم واكنش اهل محل هنگام فيلمبرداري، و واكنش ديگران پس از ساخت، با ما چه خواهد بود. اما برايمان روشن بود كه تا وقتي توسط نيروي بازدارنده بيروني واقعا متوقف نميشديم، بايد شخصيتها و رويدادها كه به خاطر شيوه كار جزئي از آن شده بوديم را دنبال كنيم. زن مستاجر هم وقتي ديد حياتي با دوربين به پيشباز شوهر او كه با دستبند مي آوردند رفته است سكوت كرد. گويي او نيز به برتري تصوير ي كه ضبط ميشد پي برد كه ساكت شد.

سر انجام حاصل كار اجاره نشيني ، سه فيلم  با  زمانهاي مختلف بود كه يك   فيلم  50  دقيقه اي به عنوان فيلم جامع و اصلي با ساختار حساب شده، تيتراژ  كامل دارد و دو فيلم حاشيه اي ديگر هم البته در بايگاني (آرشيو) فيلم شبكه يك هست. دوستان ديگر هم ـ محمد تهامي نژاد ، فريدون جوادي ـ كارهايشان  را به پايان رساندند وفيلمها تحويل آقاي ميري (تهيه كننده) شد و طبيعتا هيچوقت هم پخش نشد. البته خبر داشتيم  كه فيلمها را بلافاصله به دفتر وزير مسكن برده اند و در كميسيونهاي مختلف نمايش داده اند. بعدها يك روز، آقاي ميري را در آسانسور ديدم. گفت وزارت مسكن به اهداف خود رسيد، فيلم در مجلس نمايش داده شد. در دفتر امام ديده شد و توانستند در مورد اجاره نشيني تبصره عصر و حرج را به قانون موجر و مستاجر اضافه كنند و تا حدودي جلو بدرفتاري نسبت به اجاره  نشينان را بگيرند.

 

 

جشنواره‌ها  :

نمایش در جشنواره فیلم لایپزیگ. آلمان. 1997.

 

 

 


info@ebrahimmokhtari.com
 

 Copyright Ebrahim Mokhtari. all rights reserved.