Home |

 

سه زن به روایت یک مرد

 گفتگو با ابراهیم مختاری

هوشنگ گلمکانی
الهام خاکسار

 توبا و بعد...

توبا فیلم نیم ساعته مختاری- داستان دختری کند ذهن است که البته کاملا عقب مانده نیست. وقتی به مادر توبا توصیه می شودکه برای بهبود روانی دختر او را شوهر بدهد ازدواجش را با مرد کارگری تدارک می بیند و به مرد اطمینان می دهد که حال دخترش پس از ازدواج خوب می شود. ازدواج آشپزی و کارهای خانه را به برنامه زندگی روزمره توبا اضافه می کند و نکته مهمی که با تاکید  به او تفهیم می شود بازگشت شوهر به خانه در ساعت هشت شب است. توبا این لحظه موعود را از عقربه های ساعت دیواری می فهمد. تغییرات توبا از چشم شوهر پنهان می ماند و به مادر او اعتراض می کند که توبا تغییری نکرده. چند شب دیر به خانه مب اید و عاقبت هم اصلا باز نمی گردد. بازگشت شوهر هر شب در ساعت همیشگی مهمترین حادثه عاطفی در زندگی توبا بوده و اینک او می کوشد با نگاه داشتن عقربه های ساعت روی هشت زمان را متوقف کند تا همان حادثه هر شب تکرار شود. در آخرین نمای فیلم توبا کف اتاق افتاده و ساعت و ظرف غذا واژگون شده است.

 

       توبا  قصه و پایان تلخی دارد. چطور شد این موضوع را برای نخستین فیلم و پایان نامه تحصیلی تان انتخاب  کردید؟

بله  توبا داستان تلخی دارد. فکر می کنم این قصه را جایی خوانده بودم اما موقع نوشتن فیلمنامه هر چه گشتم منبع اصلی را پیدا نکردم واسم کتاب یا نویسنده را هم به خاطر نیاوردم. به همین دلیل در عنوان بندی فیلم نوشته ام: "تقدیم به ..." و منظورم از سه نقطه نویسنده آن قصه بود. برخی خیال می کردند فیلم را به کسی که دوستش دارم تقدیم کرده ام! چون قصه را می شد بسیار دیداری پیش برد و تقریبا تمام ماجرا هم در اتاق توبا می گذشت. دستمایه خوبی برای کار پایانی مدرسه بود. توبا سال 1973 در جشنواره "سینه استود" هلند(جشنواره فیلمهای دانشجویی) شرکت کرد و این اولین سفر خارجی من هم بود. تنوع موضوع ها و دیدگاه ها در فیلمهای دانشجویی آنجا خیلی برایم عجیب و جالب بود.توبا که ان را با هزار تومان ساخته بودم یکی از فیلمهای منتخب تماشاگران این جشنواره شد.

 

       ما که فیلم توبا را ندیده ایم. بازیگر نقش اصلی واقعا کند ذهن بود؟

نه! خانم زرین مستوفی که این نقش را بازی کرد بازیگر تئاتر بود. او    نمی دانم کی از ایران رفت و دیگر هم بازنگشت و بازیگر مرد داریوش  ایران نژاد بود که از او هم بی خبرم.

 

       فیلم اولتان داستانی بود و آن جور که از داستانش بر می آید پیچیدگی روانی هم داشت و به نظر می رسد که جنبه های اجتماعی و واقع گرایانه آن نیز اندک بود. چه شد که پس از توبا یکراست به سراغ سینمای مستند رفتید؟

دیدم با ساختن یک فیلم به عنوان پایان نامه و فارغ التحصیل شدن که آدم کارگردان نمی شود!رفتم در چند فیلم دستیار کارگدان شدم و به تدریج با تجربه های عملی فهمیدم که قالب و موضوعمورد علاقه من واقعیت است. یعنی سینمای مستند. اما نگاه مدیران تلویزیون به برنامه سازان و مخاطبان و رفتار آنها تا همین پنج سال پیش که من در تلویزیون بودم شبیه رفتار شاهزاده های قاجار با زیردستان بود. اگر تلویزیون از انحصار دولتی درآیدو شبکه های خصوصی هم ایجاد شود اوضاع تغییر خواهد کرد. از همین پنجاه مستندی که که امسال به جشن خانه سینما عرضه شد یک سوم تولید بخش خصوصی و دو سوم دیگر تولید بخش دولتی است. یعنی که بخش خصوصی در زمینه مستند سازی صاحب امید شدهو امکان تولید فروش و عرضه پیدا کرده که این روند متوقف نخواهد شد و روی تلویزیون هم تاثیر خواهد گذاشت.
من پنج سال پس از فارغ التحصیلی تا همین چهار پنج سال پیش در تلویزیون کار می کردم اما آزادی عمل چندانی نداشتیم. در همان سالها به این نتیجه رسیدم که وضعیت ما مستند سازان (و اصولا همه کسانی که فعالیت فرهنگی می کنند) شبیه وضعیت زنان جامعه است که مدام زیر فشار انواع "بکن نکن"های آقا بالاسرشان استقلالشان به خطر می افتد چون در نهایت برای بقا مجبورند از خیلی چیزها بگذرند و بگویند"آقامون اجاره نمِی ده!" یعنی همان وضعیتی که زینت داشت.

 

       زینت و تلاش برای تثبیت

زینت اولین و تنها فیلم بلند داستانی ابراهیم مختاری به وضوح بر علایق و پیشینه مستندسازی او متکی است و بر اساس ماجرا و شخصیتی واقعی شکل گرفته. سرگذشت زینت دریایی که شرحی از زندگی اش در شماره 55 مجله زنان آمده بود اولین بار با روایت مختاری مطرح شد. در این فیلم زینت ساحل نشینی از خطه جنوب است که که به بهورزی اشتغال دارد و از حرفه اش لذت می برد. او در  آن فضای بومی تا وقتی که دختر خانه پدر است غمی و عاشقانه به روستاییان خدمت می کند اما پس از ازدواج با حضور شوهر و به خصوص مادر شوهر متنفذی که که مانع اشتغال او می شوند مشکلاتش آغاز می شود.خانواده شوهر عاقبت عروس را خانه نشین می کنند اما در فرصتی استثنایی با لیاقتی که زینت در نجات جان یک کودک از خود نشان می دهد اوضاع به نفع او تغییر می کند. در فیلم جهت گیری ذهنی تک تک اطرافیان زینت پدر شوهر مادر شوهر و اهالی روستا بر حیات اجتماعی و اشتغال او تاثیر دارد اما عاقبت این توانایی خود زن روستا زاده است که بر مجموعه شرایط غلبه می کند. در این فیلم گرچه اعتقاد فیلمساز بر توانایی زن پیداست اما کافی است خود زینت را دیده باشیم یا از طریق کسانی که او را دیده اند شناختی از او پیدا کنیم تا معتقد شویم زینت فیم کم جان و کم رمق  تر  از زینت واقعی است.

 

       با آنکه اولین فیلم شما درباره یک زن است بعدها در مستندهایتان به سراغ زنان نرفتید تا وقتی که برای نخستین فیلم بلند داستانی تان زینت را انتخاب کردید.

اشاره کنم که فیلم زینت بر اساس داستان زندگی زینت نیست اما با الهام از وجود و زندگی اوست. آدم نمی تواند خیلی قطعی از اول تصمیم بگیرد سراغ چه موضوعهایی برود. بستگی دارد به اینکه دنیای آدم  چه باشد و در واقع از کجا سردرآورد. در سالهای پیش از انقلاب موضوع زن زیاد دغدغه ذهنی ام نبود و پس از انقلاب درگیر آن شدم. من باید آدمها را فارغ از زن و مرد بودنشان- در موقعیت خاصی ببینم تا قالب کاری که می خواهم شخصیتها را در آن ارائه دهم در ذهنم شکل بگیرد. نمی توانم شخصیتها را در خلاء و فارغ از شرایط تصور کنم. به شباهت وضعیت مستندساز با وضعیت زنان جامعه اشاره کردم. وقتی به زینت برخوردم خودم را در وجود او در یک زمینه دیگر دیدم و یافتم. سال 1365 برای ساختن مستند "یک سفر صیادی" به جنوب رفتم که در آنجا زینت را دیدم. زندگی او توجهم را جلب کرد و سناریوی فیلم بلندی نوشتم که به آن اجازه ساخت داده نشد و این سناریویی بود که بر اساس زندگی شخص زینت دریایی نوشته شده بود. در آن روستای جزیره قشم شوهر زینت رئیس تعاونی صیادان بود. او برایم تعریف کرد که همسرش بهورز است اما من حرفه بهورزی را نمی شناختم و موضوع توجهم را جلب نکرد. روز دیگری گفت کع همسرش برای بهورز شدن برقعش را برداشته و اینجا بود که موضوع برایم جالب شد چون می دانستم که برداشتن برقع در آن جامعه سنتی کار آسانی نیست. بعد با خود زینت صحبت کردم و دیدم زندگی پر تلاتمی داشته. از حرفهایش یادداشت برداشتم و از خودش هم خواهش کردم درباره زندگی اش بنویسد. البته او اهل نوشتن نبود و در واقع لطف کرد و نوشت. نوشته هایش را می خواندم و باز می گفتم :"حالا فلان موضوع را از زاویه دیگر بنویس" و دوباره و سه باره می نوشت. حتی نکات مبهمی را که در یادداشتهایش وجود داشت همین دوسه ماه پیش ضبط کردم و پیاده کردم.

 

       فیلم زینت تا چه حد بر زندگی واقعی او منطبق است؟ در فیلم می بینیم که او وقتی هنوز در خانه پدرش است و بهورز شده کار می کند برقعش را برمی دارد ولی از حرفهای شما استنباط می شود که اصل ماجرا جور دیگری بوده.

         بله روایت فیلم با ماجرای زندگی زینت تفاوتهایی دارد. وقتی سناریوی      اول اجازه ساخت نگرفت فیلمنامه ای نوشتم بر اساس مسائل دختران قشم که می خواهند بهورز شوند. در واقعیتطبق سنتهای منطقه دختران تا پیش از ازدواج می توانند برقع نداشته باشند و از شب ازدواج به بعد برقع بر چهره می گذارند. پس این سوال پیش می آید که زینت از فردای روز ازدواج چه طور می تواند کار کند؟ اما در همان جامعه مردسالار شوهر زینت از نگاه مادر خود دور می شود و به همسرش اجازه می دهد کار کند. یعنی جامعه مردسالار خودش را اصلاح می کند. اما زینت هنوز در همان جامعه زندگی می کند و اگر بخواهد کار کند باید با یونیفورم به خانه بهداشت محل کارش- برود.   ضمنا طبق سنتهای محلی باید برقع هم داشته باشد. پس چه باید بکند؟ فیلم سینمایی از روی این سناریو ساخته شد و به پاس نقش زینت در رسیدن به این داستان نام زینت را به فیلم دادم و باید اضافه کنم که بخشی از واقعیت روابط خانوادگی زینت را در این سناریو وارد کردم.

 

       درگیریهایی که زینت در فیلم با شوهرش دارد در زندگی واقعی هم داشت؟

بله. کمی هم شدیدتر. پدر زینت دریایی تنها مشوق او بود اما در فیلم نماینده تفکر جامعهء  مردسالار است. تحقیق که کردم دریافتم پدرها برادها و شوهرها همه مخالف کار کردن دخترها و زنها به عنوان بهورز بوده اند. قضیه زینت و پدر همراهش موردی استثنایی بوده. اما من در مجموع و پس از نزدیک شدن به ماجرا زینت را یک پدیده دیدم تا شخصیت.

 

       مادرش چطور؟

مادرش هم نگاه بقیه مادرها را داشت. اما پدرش مثل همه پدرهای آن منطقه نبود. البته همه چیز به خود فرد- زن یا دختر بستگی داشت که یا تسلیم شرایط تحمیلی جامعه می شد و یا به طریقی راهش را ادامه می داد و بقیه را وادار به تسلیم می کرد درست مثل وضعیت هنرمندان ما.

 

       گفتید زینت بیشتر پدیده است تا شخصیت. می شود در این باره بیشتر توضیح بدهید؟

در آن جامعه بسته کار کردن زنان در اجتماع اصلا سابقه نداشت و تا پیش از آن پای هیچ نهاد رسمی  اداری به آن روستا باز نشده بود. اصلا این که زن از خانه بیرون بیاید و کار اجتماعی بکند عینیتی نداشت تا ذهنیتش وجود داشته باشد. طبق طرح سازمان بهداشت جهانی قرار بود در ایجاد خانه های بهداشت روستایی از نیروهای محلی استفاده شود. چون افراد غیر بومی پس از مدتی به شهر و دیار خود برمی گشتند و مشکلات بومیان منطقه همچنان باقی می ماند. اما اجرای طرح در جوامع بستهء دنیا از جمله در بخشی از کشور ما مشکلاتی چیدا کرد. در مناطقی از جامعه ما اصلا بیرون آمدن زن از و دختر از خانه مشکل بود چه رسد به اینکه به منطقه دیگری برود و در آنجا دوره ببیند تا بعد برگردد به روستایش و در خانه بهداشت زنا و مردان را درمان کند.دختران بسیاری از روستاهای قشم و هرمزگان می آمدند و دوره می دیدند اما می دانستند که به محض ازدواج باید کار را رها کنند. فقط دلشان خوش بود که چیزی یاد گرفته اند و در نهایت ممکن بود در زندگی خودشان یا بستگانشان یا بستگانشان به درد بخورد. به همین دلیل اجرای طرح در آنجا خیلی کند یش می رفت. اما زینت مورد خاصی بود که با اراده خودش و حمایت پدرش پیش رفت. پدر زینت کدخدا بود و دکترهایی که برای ماموریتهای یک روزه به آنجا می رفتند طبعا در خانه او می ماندند. کدخدا که آدم روشنی بود به دخترش می گفت "بیا یاد بگیر."  گرایشهای انسانی قوی هم داشت و دلش می خواست دخترش به مردم روستا که از امکانات بهداشتی و درمانی محروم بودند کمک کند. حالا زینت قابله ای تمام عیار است و قابلیتهای مختلفی دارد که علاوه بر تجربه ها و آموزشهایش در هوش سرشار او هم ریشه دارد. او سبب نجات بسیاری از زنان روستای خود و مناطق اطرافش شده است.

 

       به جز اینها زینت باعث چه تغییراتی در نحوه تفکر جامعه اطرافش شده است؟

به هر حال تلاشهای او باعث شده که برخی از باورهای خرافی و بازدارنده آنجا ترک بردارد. البته جالب است که اتکا به نفس و کارهای او از نظر عده ای از اهالی مردانه است و برخی معتقدندکه "زینت زن نیست!"

 

       این را به عنوان امتیاز می گویند؟

نه برای اینکه بقیه زنان سر جایشان بنشینند، شیوه او را دنبال نکنند و زن باشند. به هرحال فکر می کنم که چه زنا و چه مردان آنجا به دلیل استمرار  فعالیتهای زینت گیرم که ناخودآگاه تاثیرهایی از او گگرفته اند و می گیرند. حرکت زینت حرکتی نمادین و جامعه او هم نمادی از جامعه ایران است که هر دو در حال تحول و پوست انداختن هستند. حرکت اولیه زینت هم اصلا آگاهانه نبوده بلکه از روی نیاز درونی و بیرونی بوده است. این عشق و نیاز مدام در حال بده بستان با جامعه اطرافش است. فکر می کنم که او حاتلا در حال یافتن پاسخ پرسشهایی است که ذهنش را مشغول کرده.

 

       فیلم زینت چه تاثیری در زندگی او گذاشت؟

مشکل کار زنان و دختران به عنوان بهورز در آن منطقه را به میزان زیادی کاهش داده است. قبلا وزارت بهداشت تعدادی مربی شهری غیر بومی را به مناطق روستایی می فرستاد تا به اصطلاح دخترانی را برای این منظور شکار کنند.

 

       مردم آنجا فیلم را دیده اند؟

بله، تلویزیون سه بار آن را پخش کرد. منطقه آزاد قشم هم فیلم را در روستاها- از جمله روستای سلخ- نمایش داد. اینها کمک کرد که یک آموزشگاه بهورزی در قشم تاسیس شود.

 

       وقتی شوهر زینت برای اولین بار به شما گفت که همسرش برقع برداشته و بهورز شده، این را با گلایه و ناخشنودی می گفت یا افتخار؟

به عنوان انجام یک کار سخت می گفت. به نظر می آمد که او با زینت همراهی کرده است. فکر می کنم به هر حال برای گذر زن از قید و بندهای بازدارنده سنتی، همراهی و همکاری مرد لازم است. این را نمی شود منکر شد. حتی زینت برای برداشتن نخستین گامهای موفقیت آمیز، همراهی پدرش را داشت. رفتار و اندیشه پدر پس از مرگش نیز بر ذهن اطرافیان اثر گذاشته بود. به طوری که برادر هم با مخالفتش نتوانست کاری از پیش ببرد. به نظر می رسد که آن تفکر در همسر زینت هم تاثیر داشته است.

 

       در پایان فیلم هم شوهر زینت مادرش را به عنوان نماینده تفکر سنتی- پس می زند و همراه با زینت سوار وانت میشوند و میرود. به طوری که مادر به جا می ماند و در لابه لای گرد و غبار محو می شود. یعنی که شوهر زینت هم متحول می شود.

بله در صحنه قبلی هم که شوهر به ضرورت وارد کار می شودو به زینت برای درمان آن کودک کمک می کند چیزهایی را در می یابد.

 

       به نظر می رسد که با این پایان از تقابل بین زن و مرد پرهیز کرده اید و بین آنها - به عنوان نسل نو در برابر سنتهای بازدارنده آشتی و اتحاد ایجاد کرده اید.

بله، ولی آن سنتها هنوز هست و می توان پرسید که زن و شوهر ، پس از بازگشت با این سنتها چه می کنند. می شود یک سکانس دیگر هم گذاشت، به عنوان روز بعد، که حالا تکلیف چیست؟ آن مادر شوهر هنوز مثل کوه ایستاده است.

 

       ملا خدیجه، از بازمانده های نسلی کمیاب

فقط یک فیلمساز توانا می تواند بگردد و پیرزن کوچولو و لاغر اندامی و خوبی را که تر و فرز است و مهربان و دستدار بچه ها پیدا کند و او را به همان خوبی که هست به ما بنمایاند. مختاری در اینجا فیلمسازی قوی است. ملا خدیجه در تاریک روشن سحرگاه، خانه اش را آب و جارو می کند و آشکارا در تدارک ورود بچه هاست. در این نور سحرگاهیصورتش دیده نمی شود و فقط پیکرش پیداست. اندامی استخوانی و استوار بدون قوز و خمیدگی یا هیچ علامتی از پیری و بیماری. و بعد وقتی او را دقیقتر و مفصل تر می بینیم باور می کنیم او از نسل زنان مقتدر و سالمی است که در سالخوردگی هم پر توش و توانند و اگر پا داد به چالاکی از درخت هم بالا می روند. ملا خدیجه خانه سنتی بسیار زیبا و البته فرسوده های در مهریز یزد دارد. بچه ها ، دختر و پسر، کوچک و بزرگ،در تابستان پیش او می روند و تا آخر تابستان حتما قرآن خواندن را یاد می گیرند.حق الزحمه ای که مادرها و بزرگترها در روز فارغ التحصیلی به این معلم پیر تقدیم می کنندپول نقد نیست، بلکه مثلا کله قندی است که با ظرفی نقل و نبات و خوراکی که کله قندش از آن ملا خدیجه می شود و نقل و نبات بر یر بچه ها ریخته می شود. تابستان که به پایان می رسد،بچه ها سراغ مدرسه و کار و بار خود میروند و پیرزن در خانه زیبایش، که مثل رویاهای کودکی ماست ، تنها مِی ماند.

 

       فکر میکردیم فیلمهایی که پس از زینت درباره زنان ساختیداتفاقی بوده اما با توجه به آنکه وضعیت هنرمندان- و به طور خاص، مستند سازان- را در جامعه ما شبیه به وضعیت زنان می بینید، به نظر میرسد که با این فیلمها به نوعی دارید حدیث نفس می گویید...

به هر حال فکر می کنم اگر عنصر و نکته ای برای جلب همدلی- یا شاید همذات پنداری- در یک موضوع یا در یک شخصیت نباشد، نمیتوانم به طرفش بروم. مثل گیرنده و فرستنده است که باید طول موجشان با هم بخواند. اگر این طور نباشد اتفاقی نمی افتد و از کنارش می گذرم.

 

       ملا خدیجه و بچه ها یک قسمت از مجموعه کودکان سرزمین ایران است. اینکه میگویم به نوعی حدیث نفس می کنید یک دلیلش این است که قرار بوده محور فیلمهای این مجموعه بچه ها باشند. اما در فیلم شما ملا  خدیجه محور است. چطور این موضوع را انتخاب کردید؟

من در کودکی شش ماه به مکتبخانه رفته بودم و ملای آن مکتبخانه زن بود. وقتی قرار شد یک قسمت از مجموعه کودکان سرزمین ایران را بسازم چند موضوع از جمله مکتبخانه را انتخاب کردم. وقتی تحقیق کردند و گفتند که در یزد دیگر مکتبخانه وجود ندارد پس به یزد رفتم تا درباره سفالگری تحقیق کنم و فیلمی درباره بچه های سفالگر بسازم. یکی از فیلمسازان اداره کل ارشاد یزد به سراغم آمد و گفت در حال ساختن مستندی است و از من خواست راشهای او را ببینم . پرسیدم فیلمت درباره چیست؟ گفت: دریباره مکتبخانه. پرسیدم مگر در این منطقه هنوز مکتبخانه هست؟ گفت:"بله" گفتم:" پس من راشهایت را نمی بینم چون ممکن است من هم فیلمی درباره مکتبخانه بسازم. شروع کردم به بازدید از مکتبخانه ها و جستجو برای یافتنن مکان و شخصیتی که بتوانم بده بستان خوبی با آن داشته باشم. خیلی گشتم و درست در روز آخری که برای جستجو در نظر گرفته بودم ملا خدیجه را در مهریز یزد پیدا کردم. نشستم و با او صحبت کردم و  حرفهایمان گل انداخت. احساس می کردم سالهاست او را می شناسم. سه روز با او حرف زدم. صحبتهایش را ضبط کردم و عکسهایی از او گرفتم .

 

       مکتبخانه ها ثبت شده اند؟

در اداره آموزش و پرورش یزد واحدی بود که درآن مکتبخانه های شناسایی شده ثبت شده بودند ولی آمار نشانم میداد که تعدادشان مدام رو به کاهش است.

 

       ملا خدیجه چند سالش است؟
حدود هفتاد سال. ولی خیلی قبراق و سر زنده است.

 

       بالا رفتن ملا خدیجه از درخت و انجیر چیدن او واقعی است؟ چطور وادارش کردید جلو دوربین از درخت بالا رود؟

به سختی. من شنیده بودم که او این کار را می کرده وقتی به باغ رفتیم جوری که ملا خدیجه متوجه نشود بچه ها را تحریک کردم که از او بخواهند تا بهشان انجیر بدهد. خیلی عصبانی شد و اصلا زیر بار نمی رفت. با خشم و حیرت می گفت"من بروم بالای درخت، شما از من فیلم بگیرید؟ اصلا و ابدا." با اینکه به ما محبت داشت خیلی دلخور شد و ماهم تسلیم شدیم. مدتی در باغ نشستیم و پس از کمی صحبت بالاخره گفت که می رود بالای درخت برای بچه ها انجیر بچیند. یعنی به طور تلویحی موافقتش را اعلام کرد.

 

       خودش فیلم را دیده؟

بله ، از تلویزیون که پخش شده دیده و نمی دانم نظرش چیست. به طور کلی این جور آدمها به سختی با دوربین کنار می آیند. در همان نماهای اولیه فیلم که قرار بود بدون چادر به کارهای روزمره اش بپردازد و حیاط را برای ورود بچه ها آب و جارو کند برای راضی کردنش مکافات داشتیم، چون سابقه نداشته بدون چادر در مقابل نامحرم ظاهر شود. به او می گفتم:" تو لباس کامل، پیراهن بلند و شلوار پوشیده ای و روسری بزرگی داری که حتی تا پایین بدنت را می پوشاند. اینکه عیبی ندارد. هوای دم صبح که نیمه تاریک است. همان کاری را که هر روز صبح می کنی،آبپاشی و جارو می کنی انجام بده. مشکل شرعی ندارد." حرفمان را قبول می کرد اما سختش بود. فیلم نمی گرفتیم و حرف می زدیم . بالا خره روزهای آخر رضایت داد که از دور فیلم بگیریم. با مکرمه هم مشکلات مشابهی داشتیم...

 

       مکرمه: آتش پنهان

چند ماه پیش وقتی در دیدار با خانم معصومه سیحون صحبت رسید به مکرمه قنبری خانم سیحون گفت که در ایران آدمهای مستعد و هنرمند بالفطره زیاد داریم و برای مثال از نقاشی به نام مکرمه قنبری نام برد که بی سواد و اهل شمال ایران است. در آن زمان از مکرمه فقط این را می دانستیم که موضوع فیلم مستندی از ابراهیم مختاری بوده اما بعد وقتی امکان دیدن فیلم مهیا شد این مستند را نه فقط اثری در معرفی یک زن نقاش که سندی ارزنده و گویا در قوم شناسی و جامعه شناسی آن خطه و دیار یافتیم. در واقع مختاری در اینجا با انتخاب موضوع مناسب و شکار واکنشهای واقعی و لحظه های ناب، خود واقعی مکرمه رنج کشیده را چنان صریح و شفاف می نمایاند که پس از دیدن فیلم احساس می کنیم تجربه آشنایی ممتد و نزدیکی را با این زن از سر گذرانده ایم. آدمهای حاضر در فیلم جز مکرمه، پسرش، هوویش، پیرمرد میراب محلی (که در سالهای دور و در جوانی آدم ارباب بوده) هستند. بیشتر لحظات فیلم در خانه محلی مکرمه در یکی از روستاهای بابل می گذرد و سکانس پایانی فیلم افتتاح نمایشگاه نقاشیهای مکرمه در گالری سیحون است. در ابتدای فیلم "مکرمه: خاطرات و رؤیاها" مرد مسافری از اتوبوسی در یکی از جاده های شمال پیاده می شود و راه خانه ای آشنا را در پیش می گیرد. کسی در خانه نیست. مرد به زمین و باغچه مجاور می رود و در آن پیرزنی را مشغول سبزیکاری می یابد. از روبوسی آنها می فهمیم که مادر و پسرند. مادر  و پسر به خانه می آیند. او از شهر برای مادرش چند شیشه رنگ گواش و یک قلم موی ظریف که به درد نقاشی چشم و ابرو میخورد اورده. زن رنگ صورتی گواش را نمی پسندد اما تشکر میکند. بعد نقاشی هایش را می آورد و به پسرش نشان می دهد. با تک گویی پسر روی نقاشیهای مکرمه می فهمیم مکرمه زنی تنهاست و بچه هایش که بزرگ شده اند و سر و سامان گرفته اند گهگاه به او سر می زنند. در نقاش شدن مادر پسر شرح می دهد این خانواده گاوی داشته اند و مادر سخت به گاو دلبسته بوده و علوفه گاو را حتما با دستهای خودش می چیده و همین زحمت دائمی بچه ها را به این فکر می اندازد که برای خلاصی مادر گاو را بفروشند. اما بعد مادر از  غصه از دست دادن حیوان عکس گاو را با رنگ روی سنگ نقاشی می کند و همین جرقه آتش زیر خاکستر و این استعداد نهفته را شعله ور میکند. به تدریج و پس از دقایق اول فیلم درمی یابیم عشق مکرمه به نقاشی یک عشق دیر یافته، اما وحشی، غریزی و مهار نشدنی است. نقاشی های پیرزن مثل گیاههای چسب روی دیوارها را پوشانده و رفته رفته در خانه مکرمه هیچ فضای خالی باقی نگذاشته است. روی دو لنگه در حیاط تماما طرحها و رنگ آمیزی های او را می بینیم. یک لنگه نیمرخ ثابت و تکرار شونده مردها، و لنگه دیگر نیمرخ مکرر زنها. مکرمه دیوارهای درونی و بیرونی اتاقها، راهرو، آشپزخانه، توالت و حتی پستو پسله ها و داخل گنجه را نیز، تنگ هم، نقاشی کشیده و پیش رفته. حتی خاک انداز مکرمه هم مزین به تصویر مرد دیو آسایی است که در هیئتی ترسناک، زنی را در چنگال دارد.

مکرمه تصویرگر قصه هاست. او از یک سو داستانهای عامیانه و سینه به سینه ای را که از این و آن شنیده مصور می کند و از سوی دیگر برداشتهای شخصی اش را از خاطرات خود یا دیگران در قالب تصاویر واقعی یا انتزاعی نقاشی می کند. در یکی از نقاشیها بر دیوار یکی از اتاقها، مردی زنی را دزدیده و چون اسب نداشته، زن را همراه با خود سوار خروس کرده و در حال فرار است. در این نقاشی خروس سه پا دارد و ابعادش غول آساست. فضاسازی در این نقاشی با توجه فراوان مکرمه به جزئیات، ایجاد نقشهای ظریف و حاشیه ها و ...، حسی اسطوره ای به بیننده القا می کند.

اما شخصیت جالبی که با ورودش تحرک و جذابیت در فیلم سرازیر می شود پیرزن مهمانی است که ابتدا او را نمی شناسیم. این پیرزن شمالی، که با چهره ای پوشیده از شبکه های منظم چین و چروک دستمال سیاهی را هم به طور خاصی دور سرش بسته و گره زده، سخت پرخاشگر است. غرغرکنان وارد خانه می شود و در همان  سلام و احوالپرسی نیش و کنایه های معنی داری است که هر آدم خونسردی را هم آتشی می کند. اما مکرمهیا بیش از اندازه پوست کلفت است و یا آنقدر سعه صدر و تحمل دارد که همه چیز را به خنده برگزار و آبرو داری می کند. وقتی پیرزن در انتظار چای می ماند، زود حوصله اش سر می رود و اعتراض کنان رو به دوریین می گئید که معلوم نیست مکرمه کجا رفته و به دنبال مکرمه به آشپزخانه میرود . در آنجا سر درد دل دو زن باز و معلوم  می شود آن دو هوویند.مکرمه در خاطرات خود رو به دوربین می گوید که یک شب وقتی او  و هوو و بچه هایش در آلاچیق پایه بلندی از جنس نی خفته بودند شوهر گرسنه به آنها امر می کند که بروند و پلو بیاورند. هووها اجرای این فرمان را به یکدیگر پاس میدهند. شوهر که می بیند زنان فرمان نمی بند با تبر پایه های آلاچیق را قطع می کند و زنها با بچه ها از ارتفاع زیاد روی زمین پرت می شوند. هووی مکرمه در تکمیل این خاطره  می گوید: "خیال می کنی اگر بچه ها می مردند، عین خیالش بود؟" این خاطره تلخ هووها از مظلومیتشان پرده برمی دارد و کم کم دامنه تحقیر و ظلمی که بر آنان رفته برملا میشود. در خاطره دیگری مکرمه می گویدکه "ممد آقا" عادت داشتهبرای کتک زدن آنها را به درخت ببندد اما او به محض احساس خطر- وقت ممد آقا برای برداشتن شلاق  و رکاب می رفته- چند لباس ضخیم روی هم می پوشیده،درحالی که هوو با همان یک تا پیراهن کتک میخورده...

زنها اگرچه هر دو زخم خورده م همدردند اما همدلی شان گویا محدود به درد مشترک همسر ممد آقا بودن است. به وضوح بارقه هایی از هوو بودن- یعنی حس حضور دشمن- در لحظاتی در آنها هم متجلی می شود. مثلا یک جا مکرمه گلایه کنان به هووی پیر می گوید:"یادت هست وقتی ممد آقا مرا در اتاق خودم کتک میزد و تو در اتاق دیگری بودی کتک خوردن مرا باور نداشتی و می گفتی ممد آقا بالش را کتک می زند؟" و پیرزن در جایی دیگر به مکرمه میگوید:"اگر تو زن نقاش مهمی شدی، فقط به این دلیل است که از اول زن ممد آقا بودی. دیدی چه به روزم اوردی؟ تو شوهرم را ازمن گرفتی..."

رابطه مکرمه و هوویش رابطه عشق و نفرت است. آنها گاهی مثل دو همزبان قدیمی دل به هم می دهند و دست در دست، نقاشیهای در و دیوار را تفسیر و روایت میکنند و مکرمه با اشاره به تصویر یک مرد که میاان دو زن نشسته است توضیح میدهد:"این زن بزرگ تو هستی. این ممد آقاست و این زن کوچک هم منم." در نقاشی مرد مشغول قلیان کشیدن است و دو زن، مثل دو خدمتگزار و ملازم، در گوشه های راست و چپ نقاشی شده اند. تعداد زیادی از نقاشیهای در و دیوار خانه مکرمه مربوط به زندگی سه نفره آنهاست.
مکرمه در جوانی آرایشگر عروسها بوده و از روستاهای اطراف هم دنبالش می آمدند. اما یادش نمی آید به علت مرگ برادرش  بوده یا دلیلی دیگر که از "عروس سازی"(آرایشگری) دست برداشته است، به نظر میرسد دقت در پرداخت چهره آدمها و به خصوص زنها که در نقاشی های او عنصری ثابت هستند با سالها تجربهء "عروس سازی" او ارتباط مستقیم دارد. مکرمه، پس از اینکه عروس سازی را کنار گذاشته قابلگی کرده اما بچه ها که بزرگتر شده اند گفته اند:"ما حاضر نیستیم دست پخت تو را(به خاطر حرفه ات)بخوریم!"پس او از این کار هم دست بردامی دارد. گاو می خرند و گاو هم فروخته میشود و...

 

       مکرمه قنبری را چگونه پیدا کردید؟

یکی از دوستان نقاشم(احمد نصرالهی) که اهل مازندران و همولایتی ام است، گفت که چنین زنی وجود دارد و پیشنهاد کرد:"تو هم که مازندرانی هستی، بیا فیلمی دربارهء او بساز." تحقیق کردم دیدم برای مصاحبه به سراغش رفته اند. این قضیه در من دافعه ایجاد کرد، این بود که نرفتم. اما دوسال بعد وقتی شنیدم نمایشگاه نقاشیهایش برپا شده به افتتاحیه نمایشگاه رفتم. در آنجا وقتی مکرمه درباره نقاشیهایش برای تماشاگران صحبت می کرد، جوانی که بعدا فهمیدم پسرش است حرفهای او را ترجمه می کرد. من چون مازندرانی بلدم، متوجه شدم پسرش در ترجمه بعضی نکته های ظریف و پنهان مکرمه را حذف می کند یا تغییر میدهد، در حالی که آن نکته ها برایم عجیب و تکان دهنده بود. همان روز به نصرالهی گفتم انگار این آدم مرا تسخیر کرده و چاره ای ندارنم جز آنکه درباره اش فیلمی بسازم.

 

                  نکته مهم و با ارزش فیلم "مکرمه" این است که علاوه بر اینکه مکرمه زندگی خود را در نقاشی هایش شرح میدهد، جامعه شناسی یک دوران را هم توصیف و تحلیل می کند و شما خوب همهء اینها را در کنار هم چیده اید، کاری پرقدرت و بوم شناسانه است. در حالی که در ملا خدیجه چنین قدرتی کمتر دیده می شود.

به هر حال من هم کم کم دارمدارم کارم را یاد می گیرم. همه اینها ظرفهای پری هستند، به توان من بستگی دارد که چقدر بتوانم از انها توشه بردارم. در مکرمه من چیزهای بیشتری یاد گرفته بودم. رشد ذره ذره اتفاق می افتد.

 

                  چقدر میزانسن می دادید؟ چقدر هدایت می کردید؟ آن جمله ها چطور بین دو هوو رد و بدل می شد؟

یعنی می خواهید دستم را رو کنم؟ باشد! وقتی فهمیدم مکرمه هوو دارد فکر کردم فرصت مناسبی است تا بتوانم مردی را که حالا وجود ندارد، اما در زندگی آنها نقش مهمی داشته، از طریق گفتگوهایشان تصویر کنم. اول رفتم هووی پیر را پیدا کردم. با هم خیلی گپ زدیم و دوست شدیم. بعد یک روز به سراغش رفتم و گفتم:"نمی خواهی به مکرمه سر بزنی؟"( خانه هر کدام از آنها در یک گوشه روستای دریکنده بابل است). گفت:"چرا، این پدرسوخته که اصلا به من سر نمی زند!" دوربین را در خانه مکرمه آماده کردیک و به او گفتیم که "مشنا"(مشد ننه) می خواهد به سراغش بیاید. وقتی آمد برخورد آنها خوب درنیامد و من خیلی پکر شدم. پنج شش روز گذشت و باز به سراغ هوو رفتم و پرسیدم:"مکرمه نیامد بازدیدت را پس بدهد؟" گفت:"نه." گفتم "مثل اینکه حالش خوب نیست. خیلی از تو حرف می زند و دلش برایت تنگ شده." و دیدار دوم مهیا شد. دفعه دوم که آمد  آن صحنه را گرفتیم. در جریان گفتگوی آنها، هر جا که می دیدم حرفها دارد فروکش می کند و از نفس می افتد، با توجه به اطلاعاتی که داشتم، هر بار خطاب به یکی از آنها نکته ای می گفتم تا باز آتش شعله بکشد. پس از چند بار تلاش، شعله گرفت و دیگر خودشان پیش می رفتند. دخالتهای من این جوری بود که حرفهای آنها مشتعل بشود و نکته های پنهان و از یاد رفته آشکار شود. گاهی حتی نکته های زیادی آشکار می شد و "مشنا" در افشای روابط خصوصی به شوخی زیاده روی میکرد، اما چون مکرمه هوشیارتر بود، جلویش را می گرفت. خوشبختانه فیلمبردارمان-آقای رضا جلالی- مازندرانی نمی دانست وگرنه ممکن بود از فرط خنده پشت دوربین غش کند!

 

              به نظر می آمد که خود آنها هم اشتیاق دارند حرف بزنند، تجدید خاطره کنند و گاهی از این طریق به هم نیش بزنند و عقده هایشان را خالی کنند.

 

بله زمینه اش وجود داشت و فقط کارمان فوت کردن به این شعله بود که آن را مشتعل نگه داریم. خودشان هم کمک می کردند. صحبتهای آن پیرمردی که میراب و از آدمهای ارباب- شوهر مشنا و مکرمه بوده هم همین طور بود.

 

 

                               قسمتهای مربوط به ان پیرمرد هم فوق العاده است. پس از مدتی انکار، ناخودآگاه شروع می کند به اعتراف و افشاگری که چطور به دستور ارباب در شکنجه پدر مکرمه دست داشته...

 

او به زحمت حاضر شد جلوی دوربین بیاید. یک جا با استفاده از فرصتی به مکرمه گفتم"برخلاف انچه تو می گویی، مشد مختار(پیرمرد) می گوید تو عاشق شوهرت(ممد آقا) بوده ای و تو را به زور به او نداده اند." مکرمه عصبانی شد و شروع کرد به حرف زدن درباره نقش مشد مختار در آزار پدرش. وقتی مکرمه آن حرفها را زد پیرمرد هم افتاد روی دور و اعتراف کرد، در واقع به دام افتاد. این نوعی تله گذاری است. در این موارد باید ناخودآگاه شخص را تحریک کرد. تشخیص اینکه چه چیزی ناخودآگاه آنها را تحریک می کند، به شناخت از آنها نیاز دارد. اگر چیزی که می خواهیم درنیاید، باید کار را رها کرد تا مدتی بگذرد و قضیه را فراموش کنند، بعد از راه دیگری وارد شد تا دوباره که زمینه سازی می شود همه چیز برایشان نو باشد و حسشان تازه باشد وگرنه کار به نتیجه خوبی نمی رسد، همه چیز مصنوعی از آب درمی آید و تماشاگر را راضی نمی کند.

 

 

                        یکی دیگر از نکته های خوب مکرمه این است که شما روی هیچ چیز تاکید آزاردهنده ای نمی کنید و نکته ها نیز بر زمینه و بسترطبیعی جریان دارد، مثل آن چهره بدهیبت مرد که مکرمه به شکل دیو روی خاک اندازش نقاشی کرده و در اواخر فیلم از آن استفاده می کند، اما شما تصویر درشتی از این خاک انداز نمی گیرید...

 

بله. مکرمه از عشق تجربه شخصی شیرین و دلچسبی ندارد. آنجا که پای واقعیات و بخصوص خاطرات و احساسهای تجربه شده اش به میان آمده مردها بد هیبت و زشت و مخوفند. اما نقاشیهای لطیف و رمانتیک و خیالپردازانه از او هم هست که بر افسانه ها و مثلها یا یا ساخته های ذهنی او متکی است. در همه اینها مردان خوبرو و معقولند و عشق مقولهء قابل احترامی است. می شود فکر کرد این زن به شدت نیازمند عشق و محبت بوده اما هیچ وقت امکان عرضه یا برخورداری از آن را پیدا نکرده است.

 

 

                   زینت: یک روز بخصوص

 

مختاری پس از فیلم بلند داستانی اش، زینت دریایی را رها نکرد. در واقع زندگی اجتماعی زینت پس از نمایش فیلم مختاری باز هم سیر صعودی پیمود. او از بهورزی  و ارائه خدمات درمانی و بهداشتی فراتر رفت، به عرصه سیاست پا گذاشت، داوطلب نمایندگی شورا شد، آرای بسیاری کسب کرد و وارد شورای روستایش شد."زینت:یک روز بخصوص" شرح ورود زینت به عرصه سیاست است که در زمان گفتگو مختاری در کشاکش خلق آن بود.

 

 

                     چه شد که تصمیم گرفتید دوباره به سراغ زینت بروید و این بار مستندی درباره او بسازید؟

 

پس از فیلم زینت همچنان سیر زندگی زینت دریایی را دنبال کردم و وقتی فهمیدم داوطلب عضویت در شورای روستایش شده ، تصمیم گرفتم مستندی درباره اش بسازم. البته زندگی او طی این سالها تغییرات فراوانی کرده و نگاه من هم عوض شده است.زینت در واقع پدیده ای است که همچنان مرا به خود کنجکاو نگخ داشته است. کتابی از او که بر اساس گفته ها و نوشته های او نوشته ام و مستندی که با عنوان "زینت: یک روز بخصوص" درباره او ساخته ام(که مراحل آخرش را می گذراند) یکدیگر را کامل می کنند.

 

                     در زینت: یک روز بخصوص همه چیز مستند است و بدون دخالت شما اتفاق افتاده یا چیزی هم در آن هست  که با قصد خاصی چیده باشید؟

 

خیلی کم. شاید حدود 95درصدش مستند است و من فقط ثبت کرده ام. در ان موارد استثنایی هم سعی کرده ام شرایطی به وجود بیاورم تا واقعه ای که از لحاظ معنایی برای یک لحظه خاص مورد نیاز است، به شکل مطلوبی اتفاق بیفتد یا یک بار دیگر تکرار شود.

 

                     مضمونها و ساختارها

                     البته همه فیلمهای شما را ندیده ایم. فیلم اولتان یک فیلم داستانی بود، اما پس از آن تا زینت یک سر به مستندسازی روی آوردید. با این حال، در مستندهایتان هم همیشه یک خط کمرنگ داستانی یا یک شخصیت محوری وجود داشته و جنبه های مستندی از زندگی یه سبک "سینما وریته" حول آن تصویر شده که یادآور آثار رابرت فلاهرتی، مثل "مرد آرانی" و "نانوک شمال" است. این گرایش چطور در شما به وجود امد. از میان شیوه های کلاسیک مستندسازی، از اول به "سینما وریته" علاقه داشتید؟ به رابرت فلاهرتی علاقه داشتید؟

 

قطعا این علاقه وجود داشته و تماشای "نانوک شمال" همیشه برایم   لذتبخش بوده است.واقعیت اگر خوب شکار شود، قدرت بی نظیری دارد و بازسازی آن هیچ وقت چنین طراوت، عظمت و قدرتی نخواهد داشت.مهم این است که کدام بخش واقعیت را ببینیم و شکار کنیم. من علاقه مندم درامی در واقعیت کشف کنم و شخصیت و محوری پیدا کنم که از طریق آن بشود جنبه با معنایی از واقعیت را شکار و تصویر کرد. اگر غیر از این باشد نمی توانم به طرف موضوع بروم.نکته ای که می گویید درست است.مرحوم رهنما می گفت حتی درباره یمک میخ هم می شود فیلمی تماشایی ساخت، اما باید فهمید که چه جوری می شود درباره آن میخ فیلمی ساخت که جذاب و دیدنی باشد.مثلا در مورد "زعفران" طبعا اول فکر می کردم چه جوری می شود از زعفران گفت که ذهن تماشاگر درگیر شود. این سینماست و آدم فیلم را که فقط برای خودش نمی سازد. باید آن را طوری ساخت که وقتی فیلم شروع میشود تماشاگر بلند نشود برود. باید نگهش داشت. این یک فن است و من با داستان گویی این کار را می کنم.

 

 

              فیلمهای شما عمدتا به تدوین متکی نیست...

تدوین در خدمت آن  نوع داستانگویی است.
 

       بله ولی اصل و عنصر اساسی نیست. کاربرد عمده این تدوین در فیلمهای شما بیشتر برای حذف زواید است.

بله، مثل مجسمه سازی است که زواید سنگ حذف می شود تا مجسمه شکل بگیرد. اما برای زدن تیشه به سنگ باید اول شکل نهایی را درون سنگ دید.

 

 

                               یعنی می خواهید داستانهایی را که پشت این واقعیتها وجود دارد کشف کنید؟ یا فکر می کنید سینمای مستند برای تصویر کردن واقعیتها حتما به داستان نیاز دارد؟

 

مستند که به صرف مستند بودنش فضیلت ندارد.

 

 

                     آیا داستان گوییی شما در مستندهایتان با این دلیل نیست که اکثر تماشاگران به شنیدن داستان عادت دارند؟

 

شاید، اما در کار چون فقط خودم و موضوع را نمی بینم به شخص سومی هم فکر می کنم که تماشاگر عام(و نه عامی) است.

 

 

                        پس شما موقع ساختن مستند به فکر تماشاگر عام(و نه عامی) هستید؟

 

بله. دلم می خواهد ملا خدیجه را طوری نشان بدهم که برای تماشاگر عام هم جذاب باشد.

 

 

                      به قالبهای دیگر فکر نکرده اید؟ از فیلمهای زیگا ورتف گرفته(در زمان سینمای صامت) تا مستندهای مدرن، خیلی فیلمها هستند که بر فرمهای غیر روایتی و به خصوص اهمیت تدوین متکی هستند. هیچ وقت فکر نکرده اید مستندی مثلا درباره ملا خدیجه را در چنین قالبهایی بسازید؟

 

ممکن است زمانی دست به چنین کاری بزنم اما به هر حال به همان شخص سوم فکر می کنم. مثلا الان طرحی دارم درباره پرنده های مهاجر. همان طوری که دارم به آن فکر می کنم، یک نفر هم در کنارم هست...

 

                         از میان مستندسازان بسیاری که درباره حیاط وحش فیلم می سازند، مثلا برت هانسترا یک جور می سازد، ژاک ایوکوستو یک جور می سازد و .. فکر می کنم فیلم شما درباره پرنده های مهاجر احتمالا یک شکارچی دارد و با دنبال کردن او ، چیزهایی را که می خواهید در مورد پرنده ها می گویید...نمی توانم تصور کنم که شما فیلمی درباره پرنده ها ی مهاجر بسازید اما آدم در آن نباشد!

 

بله، شاید! خوب در ملا خدیجه و بچه ها موضوع فیلم ملاست و در مکرمه خود او شخصیت اصلی فیلم است.

 

 

                      ولی شما با آن قصه ای که روایت می کنید در ابتدای ملا خدیجه و بچه ها زنی دختر خردسالش را اول تابستان نزد ملاخدیجه می آورد تا به او خواندن بیاموزد. آخرش هم با صحنه ای تمام می شود که بچه چند آیه را می خواند، مادرش تحفه هایی را که به عنوان دستمزد برای ملا خدیجه آورده به او میدهد،بچه ها کفشهایشان را می پوشند و میروند. صدای زنگ مدرسه را می شنویم که یعنی مدرسه ها باز شده، خانه ملا خدیجه سوت و کور میشود و در اخر هم روزی یکی از بچه ها به ملا خدیجه سری می زند... یعنی آغاز و پایان چیزی شبیه داستان، یک خط دارد. مستندی درباره ملا خدیجه را با ساختاری متکی بر تدوین هم میشود ساخت...

 

بله، ولی من اینجوری نمی بینم و نمی سازم. من بیشتر به خود آن شخصیت متکی هستم و می خواهم به جای آنکه تماشاگر مرا ببیند که با تکنیک- از جمله تدوین- دارم ملا را نشان می دهم، به عکس خودم را از میان تماشاگر و ملا حذف کنم و تماشاگر حس کند که بی واسطهء من دارد ملا خدیجه را می بیند. می خواهم در نهایت دموکراسی، ملا را نشان بدهم.

 

                        در واقع، در همبن قالب داستان گویی  هم به نظر می رسد که به یک روایت خطی معتقد هستید که اولش اول، ادامه اش در ادامه و آخرش هم در آخر باشد. بعید به نظر میرسد که شما فیلمی را از آخرش شروع کنید. به دوربین ناظربیشتر علاقه دارید...

 

می توانم بگویم به سینمای انتزاعی فرمالیست علاقه ندارم. من به آن حرف گئورگ لوکاچ(نظریه پرداز نقد هنری) اعتقاد دارم که می گوید:"محتوا جز شکل نیست" من سعی می کنم تا جایی که ممکن است از گفتار پرهیز کنم و موضوع را در قالب دیداری اش عرضه کنم، به هر حال این درست است که من یک خط را برای فیلمهایم در نظر می گیرم، خطی که حس رشد در آن باشد و تماشاگر درکش کند. به عنوان مثال به طرز کار روبر برسون علاقه مندم. او به ماجرای افراد نمی پردازد. ذره ذره در ساختاری سینماتوگرافیک به هستی اشخاص می رسد.

 

                         البته در فیلمهای برسون هم دوربین اغلب ثابت است، نماها طولانی است و از کلام کمتر استفاده می شود. اما فیلمهای شما بیشتر مشخصه نئو رئالیستی دارد. نماها چرک و غبار گرفته است...

 

به جای چرک می گویم:"مستعمل". کارکرده. سعی می کنم نو و پرزرق و برق نباشد.

 

                      شما زیاد دنبال گرفتن نماهای خیلی شیک و زیباف شبیه تابلوهای نقاشی یا کارت پستال نیستید.

 

بله. البته این آگاهانه است. فیلم نان بلوچی(1359)این جوری بود اما بعد از شکلهای زیبایی که مرا از مفهوم دور کند پرهیز کردم. ترجیح میدهم از موضوع به زیبایی برسم نه برعکس. جاندار بودن و زنده بودن موضوع برایم اهمیت دارد و نمی خواهم این قضیه تحت تاثیر یک کارت پستال زیبا قرار بگیرد.

 

              اصلا حضور انسان در تصویرهایتان عمده است.

 

بله. از اینسرت و تصویرهای درشت هم تا جای ممکن استفاده نمی کنم. این کار را زشت و غیر اخلاقی می دانم. فکر می کنم اینسرت یعنی وسیله وصله کردن دو نمای نامربوط و ناچسب.

 

               فیلمهایتان قرار است چه جوری و در کجا عرضه شود؟

 

امیدوارم تلویزیون حصار تنگی را  که دور خودش ساخته بردارد تا مردم بیشتر با سینمای مستند به خصوص مستندهای ایرانی- آشنا شوند. تلویزیون ما ملا خدیجه و بچه ها را بدون هیچبحث و گفتگویی پخش کرد، آن هم با کیفیت بسیار بد(و البته نمایش بقیه مجموعه کودکان سرزمین ایران قطع شد) و تلویزیون فرانسه این فیلم را خرید. پخش کننده یک کپی برایشان فرستاد، گفتند این کپی غیر استاندارد است پخش نمی کنیم. آنقدر اصرار کردند تا رفتیم یک کپی "چاپ خیس"در لابراتوار وزارت ارشاد کشیدیم و فرستادیم، تلویزیون فرانسه خودشان بردند کپی بتاکم گرفتند، دیجیتالی کردند و پخش کردند. تفاوت را ببینید. ملا خدیجه هم چون با بودجه تلویزیون و برای تلویزیون ساخته شده بود تلویزیون آن را پخش کرد وگرنه تلویزیون علاقه ای به فیلم مستند ایرانی ندارد و کیفیت هم برایش مهم نیست. ساختار اداری تلویزیون بزرگترین مانع برای انجام کار خلاقه در آن است. در انجا اگر آدم کار هم نکند. حقوقش را می گیرد، اما اگر کار کند، باید جواب پس بدهد! ساختار اداری تلویزیون باید تغییر اساسی پیدا کند...

 

 

   ... و شبکه های خصوصی تلویزیونی هم باید به وجود بیاید.

 

دقیقا.شاید این باعث شود که در رقابتی سالم مدیریت تلویزیون دولتی هم به تکاپو بیفتد. تاسیس یک شبکه تلویزیونی غیر دولتی، حتی اگر تلویزیون هم کاری نکند، خیلی تاثیر گزار خواهد بود.

 

 

             باز هم قصد دارید درباره زنها فیلم بسازید؟

 

فکر نمی کنم که قصدم این باشد که فقط درباره زنها فیلم بسازم، اما به گمانم زنها در مواجهه با مسائل و مشکلات به شکلی عمل می کنند که صلح آمیز است و حتی متضمن بقای طرف درگیری شان هم هست. آنها برای رسیدن به مقصودشان آسیب رسان نیستند. این عامل مهمی است. طرف مخالفشان را نابود نمی کنند، سعی می کنند به تفاهم برسند و مردشان را با خودشان همراه کنند. در جاهایی هم، هر چند موقتا، از برخی خواسته هایشان می گذرند.زنها می توانند صبر کنند، همان طور که نه ماه انتظار می کشند تا فرزندشان متولد شود. زنها از طبیعتشان در برخورد با مسائل فرهنگی و اجتماعی و شخصی هم استفاده می کنند. البته زنهای استثنایی هم هستند که خلاف طبیعتشان عمل می کنند، مثل گلدا مایر! مردانی هم که کار هنری خلاقه می کنند، باید آنقدر مانند زنان به اصطلاح پای کار بایستند و صبر و مدارا کنند تا اثرشان شکل،کمال و قوام بگیرد.زنان، بنا بر طبیعتشان، جنین را در خود می پرورند، فرزندشان متولد می شود و با صبر و حوصله و علاقه سالها پای تربیت و بزرگ کردن فرزندشان وقت می گذارند(می گویند زبان مادری نه زبان پدری) این صبر و مراقبه توام با عشق، شبیه کار خلاقه هنری است و اگر مردان چنین خصوصیتی نداشته باشند، هنرمندان ومفقی نخواهند بود و کارشان سر هم بندی خواهد شد. پشت پنجره ما یک جفت قمری لانه کرده اند. قمری ماده تخم گذاشته و همیشه روی تخمها می نشیند، اما قمری نر فقط وقتی که قمری ماده برای مدت کوتاهی پرواز می کند و مثلا دنبال دانه و آذوقه میرود جای او می نشیند. وقتی کسی به لانه نزدیک می شود، اگر قمری نر روی تخم باشد، تا یک جایی و حفظ یک فاصله ای می ماند اما بعد پر می زند و فرار میکند. ولی قمری ماده حتی اگر دست هم به او زده شود، از روی تخمها تکان نمی خورد. این غریزه و طبیعت اوست.

 

* نقل از مجله زنان،شماره 57، آبان 1378، ص 26.

 


info@ebrahimmokhtari.com
 

 Copyright Ebrahim Mokhtari. all rights reserved.