شنبه ,۲۶ آبان ۱۳۹۷
قالب وردپرس شرکتی ممبر فیک
خانه / فیلم / نان بلوچی

نان بلوچی

نیروهای سازنده:

نویسنده و کارگردان: ابراهیم مختاری

فیلمبردار : عطاالله حیاتی

صدابردار: پرویز آبنار

تدوین : شیرین وحیدی

۱۶ میلیمتری. رنگی. ۳۰دقیقه. محصول صدا وسیمای جمهری اسلامی ایران. ۱۳۵۹.

خلاصه داستان:

نان بلوچی مستندی از اهالی روستای گلمورتی در ناحیه دلگان بلوچستان است که کشاورزی تنها امکان زندگی آنهاست. فیلم با درو گندم آغاز می شود و با آمدن خان (ارباب) به ده و برداشت خرمن به پایان می رسد. در طول این دوره اوضاع روستاییان از نظر بهداشت- ارتباطات – تغذیه و نظام کشاورزی بررسی می شود.

 

یادداشت کارگردان:

اسفند ۱۳۵۸ و سال آشفتگیهای پس از انقلاب بود. فکر میکردم هنوز روابط به جا مانده از سالیان پیش در روستاها نباید تغییر اساسی کرده باشد. و شاید تصویر کردن وضعیت روستایی دور افتاده در بلوچستان بتواند نشان دهد که در این اقلیم به ما چه به ارث رسیده است و توجه ما را که میخواهیم عالم و آدم را اصلاح کنیم به این سو جلب کند.

طرحی به تلوزیون دادم و در سفر بازبینی، اوضاع روستاهای آن استان را از نزدیک دیدم و برای ساختن فیلم تردیدم به کلی از میان رفت.در اواخر آن سفر؛در منطقه دلگان، روستای گلمورتی را به عنوان نمونه روستای کشاورزی بلوچستان انتخاب کردم و امیدوار بودم بتوانم وضعیت آن روستا را در آن سال تصویر کنم. در پی خانواده ای که محور فیلم باشند به آخرداد برخوردم که در آن ده, دهقان –یا به لفظ خودشان زعیم- بود.آخرداد پس از اطلاع از قصدم برای ساختن فیلم پذیرفت با خانواده اش در فیلم حضور پیدا کند و من برای جور کردن گروه تولید به تهران بازگشتم.

در تهران ـ پس از چندی ـ با عطا الله حیاتی و پرویز آبنار برای فیلمبرداری و صدا برداری به توافق رسیدیم و گروه با یک جیپ آهوی سازمان به راه افتاد. در زاهدان اشرف سربازی به عنوان راهنمای محلی به گروه پیوست . در روز سوم ، وقتی چند بار ماشین در شنزار فرو رفت و با قرار دادن شاخ و برگ درختان در زیر چرخ و هل دادن گروه بیرون نیامده در مسیل دیگری فرو افتاد ، راننده مردمی را که شهر را رها کرده و اینجا زندگی میکنند به باد ناسزا گرفت. معلوم بود ناسزا را به ما می دهد که در پی این جور آدمها آمده ایم و میخواهیم از آنها فیلم بگیریم. او شنیده بود جیپ آهو در این دیار هواخواه بسیار دارد و در روز روشن از دست صاحبش در می آورند و به بلوچستان پاکستان می برند. اما مشکل فقط گرما و دوری و خرابی راه و خطر شکستگی میل لنگ و دزدیدن ماشین نبود. بلکه در طول راه آنقدر خبر کشت و کشتار شنیده بودیم که هر آن منتظر بودیم یک گروه نا غافل ماشین ما را به جای طرف مخالف خود زیر رگبار بگیرد. در آن روزها از این اتفاقها بسیار افتاده بود.جنگ بین خود خوانین هم مغلوبه بود. ضمن آنکه گاه یکی از آنها چون دستش به خان مخالف نمی رسید به سوی رعیتها ی او آتش می گشود و در این میان به زن و بچه ها هم رحم نمی کردند. طبیعتا در این میان به زن و بچه ها هم رحم نمی کرد. طبیعتا در این میان غیر بلوچ ها هم (که ما باشیم) در بیابان امنیت چندانی نداشتند. بجز اشرف سربازی که با لباس و زبان بلوچی خیالش راحت بود و سر به سر ما ترسوها میگذاشت. خلاصه روزهای ترس و وحشت همه جانبه بود.

نزدیک غروب به گلمورتی رسیدیم . اهل ده اغلب در کومه زندگی میکردند. آخر داد یک اتاق گلی (۶×۳)برای پسرش ساخته بود که از شهر بیاید و دامادش کند . همگی در آن جا گرفتیم. جلوی هر کومه یک لامپ آویخته بود . روستا فقط شبها برق داشت . بنابر این از یخچال و کولر خبری نبود . شب اول روی چند حصیر ، زیر نور لامپ ، جلو همان اتاق گلی با روستا ییانی که به دیدن ما آمده بودند تا نیمه های شب به گپ زدن گذراندیم و قرار و مدار کار را زنده کردیم .

صبح ، چون خودرو تا سر زمینها ی کشاورزی نمیرفت ، دوربین و باقی ابزار را بار الاغ کردیم و به کشتزار رفتیم. روز اول گروه با فضا و روابط آشنا

می شد. راننده که گویا در راه تصمیمش را گرفته بود ، گفت، کسی از همکاران را به جای خود خواهد فرستاد و ظهر همان روز خود رو را گذاشت و دستمالش را به صورت دستار بلوچی دور سر بست و پشت یک وانت محلی نشست و رفت که رفت.

روز بعد ضبط صوت خراب شد. هیچ وقت قیافه پرویز آبنار فراموشم نمیشود که به خاطر جو ضد سر حدی (غیر بلوچ) با دستار و شلوار بلوچی ضبط صوت به دوش بر ترک موتور سیکلت ایژ به سوی خاش (و از آنجا به زاهدان)راه افتاد تا ضیط صوت از کار افتاده را تعمیر کند. در حالی که کسی مطمئن نبود او زنده به زاهدان برسد و در تلویزیون زاهدان ضبط صوت سالم باشد و به او بدهند و او زنده بر گردد.

چون نوبت فیلمبرداری به خانواده آخرداد رسید آخر داد به قولش وفا نکرد. فهمیدیم همسرش عکس گرفتن ـ بویژه از زنان ـ را گناه میداندوآخرداد هم رعایت همسر و ملاحظه دیگران را میکرد . بدین ترتیب در طول کار یکی از مشکلات پیدا کردن زنانی بود که جلو دوربین حاضر شوند.

گرمای کشتزار نفس همه را میبرید . بی اغراق هر نفر روزی دو سه تا پارچ آب می خوردیم. بعضی روزها ظهر به ده می آمدیم و در اطاق حبس میشدیم. در دیوار مقابل در ورودی پنجره کوچکی همسطح زمین بود که معمولا شن و باد از آن به سوی در اتاق جریان داشت. اغلب از ترس شن پنجره را می بستیم. اما ظهر ها ، جعبه دوربین را می پو شاندیم و پنجره را باز می کردیم و همه طوری دراز می کشیدیم که اقلا سر و صورت خیس از عرقمان زیر باد گرم خنک شود. دیگر به شن عادت کرده بودیم. چون همواره با آب و غذا مقداری شن میخوردیم . عصرها هم بعد از اتمام کار در آب قنات حمام می کردیم. سر یکدیگر را سلمانی میکردیم ، رخت می شستیم و روی حصیر جلو اتاق در فضای باز زیر نور لامپ باقی شب را می گذراندیم . به نوعی زندگی ابتدایی خو گرفته بودیم. حضور یک گروه فیلمبرداری در آن روستای دور افتاده بدون بازتاب نبود. گر چه خودمان را به ژاندار مری و سپاه معرفی کرده بودیم با این حال پس از چندی که از حضورمان گذشت ، کم کم به ما بد گمان شدند. بیشتر به این خاطر که از خدمات و تسهیلاتی که پس از انقلاب ایجاد شده بود اصلا فیلم نمیگرفتیم. کار به جایی رسید که بازرسی که به جهاد آمده بود ، یک روز با فرمانده سپاه آمد و میخواست که فیلمها را به او تحویل دهیم. گفتم فیلمها به تلوزیون تهران برده می شود و کارت کارمندی ام را به او نشان دادم. گفت از کجا بدانم بخشی از این فیلمها از کردستان سر در نمی آورد می گفت چنین اتفاقی در جاهای دیگر افتاده است. گفتم اگر میخواستم چنین کاری بکنم نمی آمدم از روستایی که کنارش جهاد فعالیت دارد و شما چهار گوشه اش را می شناسید فیلم بگیرم. سر انجام تلفن مدیریت تلوزیون و شماره کارمندی ام را برای تماس به فر مانده سپاه دادم و بیشتر هم با حسن نیت همین فرمانده، مشکل حل شد و ما توانستیم به فیلمبرداری ادامه دهیم.

یک روز خبر دادند خان آمده است.به دیدنش رفتم. عموم خانهای بلوچستان،جز چندتایی که در زاهدان و در یکی دو خان نشین دیگر کیا بیایی داشتندو فرق زیادی با خود روستاییان نداشتند.خان گلمورتی هم با اندکی چشم پوشی جزو عموم خانهای بلوچستان بود، ضمن آنکه چندان در زمان خودش زندگی نمی کرد.البته پس از آشنایی متوجه شدم،در حساب کتاب برای گردآوری سهم اربابی و در مطالبه خدمات دهقانی بسیار روشن و صریح است.

صحنه آوردن چای و بساط منقل و پذیرایی از خان بسیار ناگهانی اتفاق افتاد. با یک هماهنگی شتاب زده و هشیاری عطا حیاتی که به کمک دو رفلکتور نور بیرون را از راه در و پنجره به اتاق تاریک رساند،توانستیم آن صحنه پایانی را فیلمبرداری کنیم. و اگر نه صحنه به کلی از بین میرفت. چون خان گلمورتی روز بعد از ده رفت. در آن روز ما هم تقریبا تمامی صحنه های لازم را فیلمبرداری کرده بودیم و کاری نداشتیم جز فیلمبرداری از صحنه خرمن کوبی که گفتند از پانزده روز دیگر شروع می شود. چون قرار بود غیر از روستای کشاورزی از یک روستای دامدار هم فیلم بسازیم. برای پانزده روز بعد قرار گذاشتیم و بارو بنه را جمع کردیم و به سوی روستای دامدار چاه کمال راه افتادیم. روستاهای دامدار بلوچستان، در واقع تعدادی سیاه چادر بود در کنار یک چاه که آب چهارپایان و دامدارها را تامین میکرد. البته محل چاه با مرتع طبیعی و تعداد دام ارتباط داشت.آن که چاه را احداث کرده بود،نامش روی روستا مانده بود.من هنوز هم نمیدانم واژه روستا یا آبادی را میشود به جایی با این مشخصات که دامداران در آن زندگی میکنند اطلاق کرد یا خیر.

در زمان بازبینی محل، من به یکی از معتمدان آنجا (شکری؟) معرفی شده بودم و یک شبانه روز در چادرش ماندم و با بزرگان دیگر ده هم آشنا شده و قول همه جور همکاری را هم گرفته بودم. اما آن روز که با گروه فیلمبرداری رسیدیم او جای علم کردن چادر را به خواست ما تعیین کرد و بعضی راهنماییهای لازم را هم برای اقامت داد و بعد غیبش زد و ما تا روزی که از روستا رانده شدیم او را ندیدیم. هنگام برپایی چادرمان، یکی دو نفر دیگر از روستا به ما پیشنهاد کردند به جای سکونت در پشت سیاه چادرها بهتر است در ساختمان مدرسه که خیلی با سیاه چادرها فاصله داشت سکونت کنیم. ما گفتیم که ترجیح میدهیم که در همان نزدیکی باشیم و با اهالی چاه کمال بیشتر اخت شویم. این اولین اشتباه ما بود. یادم می آید هنگام بر پایی چادر یکی از ما با زیر پیراهن رکابی زیر آفتاب کار میکرد و فکر می کرد از زیر چادرها دیده نمی شود. در حالی که یک نفر او را دیده بود.

در روز اول و دوم کسانی مدام به دیدن ما می آمدند و می پرسیدند شما انقلابی هستید؟ ما متوجه منظور آنها نمی شدیم. سر انجام کنجکاو شدم و از یک نفرشان پرسیدم مقصود از انقلابی چیست. گفت اسلحه دارید؟معلوم شد مقصودش از انقلابی ، پاسدار است و خیال می کرد ما پاسداریم و با خود اسلحه مخفی داریم. وقتی گفتیم جز دوربین و قوطیهای کنسرو چیزی نداریم به کلی بی اعتبار شدیم. بعد هم شایع شد که با دور بینی که ما داریم می توان از زنان عکس لخت گرفت که با این شایعه نتوانستیم مقابله کنیم و کارمان به کلی ساخته شد.

البته در حقیقت اشکال مربوط به مدت زمان پژوهش برای طراحی سناریوی مستند بود که مناسب چنین کارهایی نبود. انجام این نوع کارها به زندگی کردن فیلمساز در این جوامع بسته نیاز دارد و مجال فراوان می خواهد که در آن هنگام – و لابد اکنون نیز – ذهنیت موافقت با آن در مجموعه سیستم تولید تلوزیونی نبود. من هم میدانستم اگر موفق هم بشوم تنها به لایه رویی زندگی اینان دست پیدا میکنم، که فکر میکردم خودش غنیمتی است و به همین خاطر هم برای ادامه کار پا فشاری می کردم. در حالی که می بایست با رفتن پشتیبانمان در همان روز اول، قید ساخت فیلم از این موضوع را میزدم. البته این امید و تجربه در من بود که با ارتباط مشخصی با روستاییان بتوانم کار را پیش ببرم، در حالی که دامداران -حداقل در این روستا- بسیار بدوی تر از روستاهای کشاورزی بودند، ضمن اینکه اوضاع سیاسی آن روزها هم گویا چندان به نفع ما نبود. شاید جمیع همین مسایل بود که پشتیبان ما را در رودربایستی با ما و روستاییان وادار به غیبت کرد. در روز چهارم یا پنجم قاطعانه به ما گفتند از ده برویم. این اقدام زیر سر جوانی بود که در شهر کار می کرد و سر پر شوری داشت و توانست ارتباط یکی دو موافق محلی را با ما قطع کند و حرف خودش را در جمع بزرگان ده به کرسی بنشاند. وقتی به چاه کمال میامدیم ، چون می دانستیم از موتور برق خبری نیست، چادر و وسایل دیگرمان را با ماشین دیگری آوردیم که پس از پیاده کردن وسایل ماشین دوم به زاهدان برگشته بود. در موقع برگشتن، بشیری راننده، به کمک دوستان بار دو ماشین را در ظرف یک ساعت بار یک ماشین کرد و ما پس از پنج روز اقامت و چند حلقه فیلم ناقص چاه کمال را ترک کردیم و به خاش رفتیم. ژاندارمری را از قضایای چاه کمال مطلع کردیم. رییس پاسگاه محل آن جوان را خواست و با اهل ده گفتگو کرد و توضیح داد و توضیح دادیم و ظاهراً مشکل رفع شد. اما حرمتها شکسته شده بود و آنجا دیگر به کار ما نمی خورد.

به گلمورتی برگشتیم. اغلب کومه ها جابه جا شده بود. بعضی از صحنه هایی که قرار بود در دل درو گرفته شود عملاً از دست رفته بود. شوهر آن زن که خان را خدمت می کرد بر اثر قولنج مرده بود و .… پس از یکی دو روز انتظار ، صحنه های خرمن کوبی را فیلمبرداری کردیم و فقط صحنه باد دادن گندمهای خرمن کوبی شده مانده بود که باید منتظر وزش باد و پایان خرمن کوبی می ماندیم. دیگر آخرهای کار بود. مثل همیشه شب را زیر یک لامپ به آخرین حرفها و صحبت ها می گذراندیم و برای خواب از نردبان به بام اتاق گلی پسر آخرداد می رفتیم و به ردیف در کیسه خواب ها می خوابیدیم و پیش از سر زدن آفتاب به صدای صبح روستا از خواب بیدار میشدیم. باید دو سه روز برای پایان خرمن کوبی و باد دادن خرمن منتظر می ماندیم. همه خسته و تشنه باز گشت به شهر و خانه و خانواده بودیم. فقط صد فوت یعنی سی متر فیلم خام در کاست دوربین مانده بود که بیش از ۳ دقیقه نمی شد. روزهای آخر هر روزش سالی مینمود. حیاتی به شوخی انگشت روی کلید دوربین می گذاشت و می گفت فرض کن این سی متر فیلم را نداری از صحنه باد دادن گندم بگذر، برویم تهران ،در خانه زندگی کنیم، خویشان و دوستانمان را ببینیم، غذای دلخواه بخوریم،آب خنک بنوشیم. آرزوی همه ما را به زبان می آورد و من نگران بودم مبادا حواسش پرت شود و کلید دوربین را فشار دهد و این سی متر فیلم از دست برود. سر انجام با همان سی متر فیلم صحنه باد دادن گندم را که مفهوم فیلم را کامل می کرد گرفتیم و برای بار زدن وسایل، از کشتزار به سوی اتاق گلی آخرداد پر کشیدیم.

هنوز سیصد متری از خرمن ها دور نشده بودیم که یکی از بچه ها داد زد: آثیش.آتیش. پشت سرمان شعله آتش از روی زمین خشک بلند بود. پیاده شدیم. آتش داشت به سرعت باد از یک نقطه به هر سو پخش میشد و با سرعتی که داشت و بادی که می وزید مثل روز روشن بود که به خرمن ها میرسد و همه چیز را نابود میکند. وحشت از رفتار همه می بارید. هر کسی با آنچه که در دست داشت می کوشید پیشروی آتش را مهار کند. اگر کمی دیرتر متوجه شده بودیم دایره آتش آنقدر بزرگ میشد که حریفش نمیشدیم. وقتی آتش خاموش شد متوجه شدیم ته سیگار یکی از ما که به بیرون پرت شده بود ، داشت این بلا را سرمان می آورد. غیر از دلشاد روستایی همراه ما- هیچکس از ما نمیدانست که گر چه گندم درو شده بود اما زمین خشک و ته ساقه های باقی مانده بر اثر شدت آفتاب خرداد ماه مثل باروت منتظر یک جرقه است تا کف خاک شعله ور شود. چیزی نمانده بود محصول یکسال اهل گلمورتی را که این همه وقت به ما کمک کرده بودند از بین ببریم. در هر حال به خیر گذشت و ما با هم خداحافظی کرده و زحمت را کم کردیم.

به اولین شهری که رسیدیم ایرانشهر بود. به مرکز رله رادیویی رفتیم و پیشخدمت پارچی آب آورد. یادم نمیرود که با چه حسی به ریزش آب بدون شن در لیوان تا چه مدت خیره نگاه کردیم و خنکی آب از پشت بلور لیوان را با نک انگشت چه مدت لمس کردیم. گهگاه هنوز به آب شفاف در یک لیوان بلور با شگفتی تمام نگاه می کنم و از خنکی آن در کامم حظی می برم که تا قبل از این سفر برایم سابقه نداشت.

به تهران برگشتیم و تدوین را شروع کردیم . تدوین فیلم خیلی به درازا کشید و به این خاطر فیلم در واحد تدوین شهره یا بهتر بگویم بد نام شد. به خاطر دارم پس از مدتها که تمام صحنه های فیلم تدوین و حتی صدا گذاری نهایی شده بود ، صحنه درو کردن گندم خوب از کار در نمی آمد . یادم می آید هنگام فیلم برداری هم تصور روشنی از برش (دکوپاژ) این صحنه نداشتم و در روز های پایانی درو، تصاویری که فکر می کردم لازم است به ناچار گرفتیم به این امید که مشکل را در مرحله تدوین حل خواهیم کرد. اما اکنون راه حل پیدا نمی شد و نمی دانستیم چرا هر طرحی برای برش می زنیم صحنه در کلیت فیلم جا نمی افتد.

روزی پس از وقت اداری مجوعه فیلم (راش) های گرفته شده این صحنه را بدون صدا روی میز تدوین گذاشتم و سر گشته و نا امید نگاهشان میکردم. کسی در اتاق نبود. همه جا ساکت بود. فقط صدای قرقره های میز بلند بود که پس از مدتی تکرار دیگر نمی شنیدیم، حجم فیلمها زیاد بود. چشم به تصاویر دوخته بودم و خیال میکردم دیگر کرخت شده ام. اما پس از چندی اتفاق عجیبی افتاد. من صدای صحنه را به روشنی می شنیدم. از درون تصویر یک صدا مدام در ذهن من تکرار می شد و ذهنم بر اثر تکرار طنین آن نسبت به تصویر حساس شده بود. توجهم جلب شد. بر اثر تقطیع صدا، تصاویر را هم تکه تکه میدیدم، در حالی که برشی در تصویر وجود نداشت. دقیق تر شدم: دست چپ دهقان، ساقه گندم را در چنگ می گرفت، داس زیر ساقه ها را می برید،دست ساقه های دیگر را به چنگ می آورد، داس می برید، تا جایی که مشت از ساقه ها پر می شد و دسته ساقه ها را بر زمین می انداخت. بزرگی کشتزار هر چه بود، درو کننده هر کس بود، درو، با تکرار تنها همین واحد کاری به سرانجام می رسید. تمام نماهای این صحنه، در هر اندازه، از هر زاویه و با هر طول زمانی، چهره های متفاوتی از همین یک کار بود. و این قضیه در صدا تجلی میکرد.در حالی که تصویر به خاطر تنوع زاویه‌ها و گاه حضور چند درو کننده در یک تصویر، این قضیه را پنهان میکرد. با این کشف، کل صحنه درو، بر اساس صدا، در یکی دو ساعت تدوین شد و کار به پایان رسید. نمی دانم اگر پایداری خانم وحیدی در تدوین ـ همچنان که همراهی عطا حیاتی در فیلم برداری و کوشش بی دریغ آبنار در صدا برداری ـ نبود چه بر سر این فیلم می آمد.

خوشبختانه استقبال تماشاگران در اولین نمایش خصوصی در تلویزیون خستگی همه ما را در کرد. اما شادی ساخت و استقبال از فیلم در من بیش از یک روز نپایید. چون متوجه شدم شیوه یا سبکی که در ساخت نان بلوچی به کار گرفته ام در شکار و ضبط دقایق زندگی حد و مرز محدودی دارد. در حالی که سینمای مستند امکان بسیار بیشتری از آنچه که در نان بلوچی به کار گرفته ام را داراست.(امکانی که در صحنه های پذیرایی از خان به آن نزدیک شده بودم). از آن روز در پی رسیدن به شیوه (سبک) مناسب بودم. تا بخت یاری کرد و در فیلم اجاره نشینی به دست آمد. شاید بی سبب نیست که فیلم اجاره نشینی از لحاظ شیوه درست نقطه مقابل نان بلوچی است. اکنون که اینها را می نویسم خیلی دلم می خواهد پس از نزدیک پانزده سال گلمورتی به چه شکل درآمده و آنها که در فیلم نان بلوچی هستند چه میکنند. در روزهای پایانی تدوین، مسؤل تأ مین برنامه ، فیلم را دیده و با اشتیاق منتظر اتمام آن بود و تاریخ پخش تلویزیونی آن را هم در روزنامه اعلام کرده بودند. اما فیلم ساخته شده پس از دیدن مدیران پخش نشد. گویا به خاطر صحنه های پذیرایی از خان برای پخش از تلوزیون مناسب دانسته نشد. قرار شد فیلم به امور بین الملل برای شرکت در جشنواره ها برده شود. پس از چندی از امور بین الملل مرا برای گفتگو دعوت کردند. در آنجا آقای بهشتی گفت فیلم خوب است و می دانیم اگر به جشنواره ها بفرستیم احتمالاً جوایزی هم خواهد گرفت. اما نگران غرض ورزی ها و بهره برداری های گروه های مخالف انقلاب هستیم که از آن در جهت اهداف خود سوءاستفاده کنند. به این خاطر از تو دعوت کردیم که این توضیحات را بشنوی و بدانی که مشکل ما با فیلم چیست.

در آن روزها بخش اعظم مدیریت تلویزیون، نیروی مولد قدیمی را که بخش تفکر کار را بر عهده داشت به حساب نمی‌آورد. به این خاطر نیاز به توضیح دادن و روشن کردن ذهن کارمند از سوی بهشتی کاری بی سابقه بود که در خاطرم ماند.

جشنواره‌ها :

نمایش در جشنواره فیلم لایپزیگ. آلمان. ۱۹۹۷.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

29 − = 28